پنجشنبه 11 تیر 1394

بی روی دوست، دوش شب ما سحر نداشت(پروین اعتصامی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :پروین اعتصامی ،

 

  بی روی دوست، دوش شب ما سحر نداشت
  سوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت
  مهر بلند، چهره ز خاور نمی نمود
  ماه از حصار چرخ، سر باختر نداشت
  آمد طبیب بر سر بیمار خویش، لیک
  فرصت گذشته بود و مداوا ثمر نداشت
  دانی که نوش  داروی سهراب کی رسید
  آنگه که او ز کالبدی بیشتر نداشت
  دی، بلبلی گلی ز قفس دید و جان فشاند
  بار دگر امید رهائی مگر نداشت
  بال و پری نزد چو ب دام اندر اوفتاد
  این صید تیره روز مگر بال و پر نداشت
  پروانه جز بشوق در آتش نمی گداخت
  می دید شعله در سر و پروای سر نداشت
  بشنو ز من، که ناخلف افتاد آن پسر
  کز جهل و عجب، گوش به پند پدر نداشت
  خرمن نکرده توده کسی موسم درو
  در مزرعی که وقت عمل برزگر نداشت
  من اشک خویش را چو گهر پرورانده‌ام
  دریای دیده تا که نگوئی گهر نداشت
 



پنجشنبه 4 تیر 1394

ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن(پروین اعتصامی )

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :پروین اعتصامی ،

ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن
مبحث تحقیق را در دفتر جان داشتن

دیبه‌ها بی کارگاه و دوک و جولا بافتن
گنجها بی پاسبان و بی نگهبان داشتن

بنده فرمان خود کردن همه آفاق را
دیو بستن، قدرت دست سلیمان داشتن

در ره ویران دل، اقلیم دانش ساختن
در ره سیل قضا، بنیاد و بنیان داشتن

دیده را دریا نمودن، مردمک را غوصگر
اشک را مانند مروارید غلطان داشتن

از تکلف دور گشتن، ساده و خوش زیستن
ملک دهقانی خریدن، کار دهقان داشتن

رنجبر بودن، ولی در کشتزار خویشتن
وقت حاصل خرمن خود را بدامان داشتن

روز را با کشت و زرع و شخم آوردن بشب
شامگاهان در تنور خویشتن نان داشتن

سربلندی خواستن در عین پستی، ذره‌وار
آرزوی صحبت خورشید رخشان داشتن


ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن
روی مانند پری از خلق پنهان داشتن

همچو عیسی بی پر و بی بال بر گردون شدن
همچو ابراهیم در آتش گلستان داشتن

کشتی صبر اندرین دریا افکندن چو نوح
دیده و دل فارغ از آشوب طوفان داشتن

در هجوم ترکتازان و کمانداران عشق
سینه‌ای آماده بهر تیرباران داشتن

روشنی دادن دل تاریک را با نور علم
در دل شب، پرتو خورشید رخشان داشتن

همچو پاکان، گنج در کنج قناعت یافتن
مور قانع بودن و ملک سلیمان داشتن

[


پنجشنبه 4 تیر 1394

ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن( پروین اعتصامی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :پروین اعتصامی ،

ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن
دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن

نزد شاهین محبت بی پر و بال آمدن
پیش باز عشق آئین کبوتر داشتن

سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن
تن بیاد روی جانان اندر آذر داشتن

اشک را چون لعل پروردن بخوناب جگر
دیده را سوداگر یاقوت احمر داشتن

هر کجا نور است چون پروانه خود را باختن
هر کجا نار است خود را چون سمندر داشتن

آب حیوان یافتن بیرنج در ظلمات دل
زان همی نوشیدن و یاد سکندر داشتن

از برای سود، در دریای بی پایان علم
عقل را مانند غواصان، شناور داشتن

گوشوار حکمت اندر گوش جان آویختن
چشم دل را با چراغ جان منور داشتن


در گلستان هنر چون نخل بودن بارور
عار از ناچیزی سرو و صنوبر داشتن

از مس دل ساختن با دست دانش زر ناب
علم و جان را کیمیا و کیمیاگر داشتن

همچو مور اندر ره همت همی پا کوفتن
چون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن


دوشنبه 1 تیر 1394

گل و شبنم (دیوان پروین اعتصامی - مثنوی ها)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :پروین اعتصامی ،

گلی، خندید در باغی سحرگاه
که کس را نیست چون من عمر کوتاه
ندادند ایمنی از دستبردم
شکفتم روز و وقت شب فسردم
ندیدندم بجز برگ و گیا، روی
نکردندم بجز صبح و صبا، بوی
در آغوش چمن، یکدم نشستم
زمان دلربائی، دیده بستم
ز چهرم برد گرما، رونق و تاب
نکرده جلوه، رنگم شد چو مهتاب
نه صحبت داشتم با آشنائی
نه بلبل در وثاقم زد صلائی
اگر دارای سود و مای بودم
عروس عشق را پیرایه بودم
اگر بر چهره ام تابی فزودند
بدین تردستی از دستم ربودند
ز من، فردا دگر نام و نشان نیست
حساب رنگ و بوئی، در میان نیست
کسی کو تکیه بر عهد جهان کرد
درین سوداگری، چون من زیان کرد
فروزان شبنمی، کرد این سخن گوش
بخندید و ببوسیدش بناگوش
بگفت، ای بی خبر، ما رهگذاریم
بر این دیوار، نقشی می نگاریم
من آگه بودم از پایان این کار
ترا آگاه کردن بود دشوار
ندانستی که در مهد گلستان
سحر خندید گل، شب گشت پژمان
تو ماندی یک شبی شاداب و خرم
نمیماند بجز یک لحظه شبنم
چه خوش بود ار صفای ژاله میماند
جمال یاسمین و لاله میماند
جهان، یغما گر بس آب و رنگ است
مرا هم چون تو وقت، ایدوست، تنگ است
من از افتادن خود، خنده کردم
رخ گلبرگ را تابنده کردم
چو اشک، از چشم گردون افتادم
به رخسار خوش گل، بوسه دادم
به گل، زین بیشتر زیور چه بخشد
بشبنم، کار ازین بهتر چه بخشد
اگر چه عمر کوتاهم، دمی بود
خوشم کاین قطره، روزی شبنمی بود
چو بر برگ گلی، یکدم نشستم
ز گیتی خوشدلم، هر جا که هستم
اگر چه سوی من، کسرا نظر نیست
کسی را، خوبی از من بیشتر نیست
نرنجیدم ز سیر چرخ گردان
درونم پاک بود و روی، رخشان
چو گفتندم بیارام، آرمیدم
چو فرمودند پنهان شو، پریدم
درخشیدم چو نور اندر سیاهی
برفتم با نسیم صبحگاهی
نه خندیدم به بازیهای تقدیر
نه دانستم چه بود این رمز و تفسیر
اگر چه یک نفس بودیم و مردیم
چه باک، آن یک نفس را غم نخوردیم
بما دادند کالای وجودی
که برداریم ازین سرمایه سودی


تعداد کل صفحات: 6 1 2 3 4 5 6
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات