جمعه 11 اردیبهشت 1394

حکایت جوان و پیر(پروین اعتصامی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :پروین اعتصامی ،


جوانی  چنین  گفت  روزی  به  پیری که چون است با پیریت زندگانی
بگف، اندرین نامه حرفی است مبهم که معنیش جز وقت پیری ندانی
تو،  به  کز  توا نا ئی  خویش  گوئی چه میپرسی از دوره‌ی ناتوانی
جو ا نی  نکو دار،   کاین  مرغ   زیبا نماند در این خانه‌ی استخوانی
متاعی  که من  رایگان  دادم از  کف تو گر  میتوانی  ، مده   رایگانی
هر آن سرگرانی که  من  کردم  اول جهان کرد از آن بیشتر، سرگرانی
چو سرمایه‌ام سوخت، از کار ماندم         که بازی است، بی‌مایه بازارگانی
از   آن  برد  گنج  مرا،   دزد   گیتی که در خواب بودم گه پاسبانی


جمعه 11 اردیبهشت 1394

حکایت دزد و قاضی (پروین اعتصامی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :پروین اعتصامی ،

برد دزدی را سوی قاضی عسسخلق بسیاری روان از پیش و پس
گفت قاضی کاین خطاکاری چه بوددزد گفت از مردم آزاری چه سود
گفت، بدکردار را بد کیفر استگفت، بد کار از منافق بهتر است
گفت، هان بر گوی شغل خویشتنگفت، هستم همچو قاضی راهزن
گفت، آن زرها که بردستی کجاستگفت، در همیان تلبیس شماست
گفت، آن لعل بدخشانی چه شدگفت، میدانیم و میدانی چه شد
گفت، پیش کیست آن روشن نگینگفت، بیرون آر دست از آستین
دزدی پنهان و پیدا، کار تستمال دزدی، جمله در انبار تست
تو قلم بر حکم داور میبریمن ز دیوار و تو از در میبری
حد بگردن داری و حد میزنیگر یکی باید زدن، صد میزنی
میزنم گر من ره خلق، ای رفیقدر ره شرعی تو قطاع الطریق
می‌برم من جامه‌ی درویش عورتو ربا و رشوه میگیری بزور
دست من بستی برای یک گلیمخود گرفتی خانه از دست یتیم
من ربودم موزه و طشت و نمدتو سیهدل مدرک و حکم و سند
دزد جاهل، گر یکی ابریق برددزد عارف، دفتر تحقیق برد
دیده‌های عقل، گر بینا شوندخود فروشان زودتر رسوا شوند
دزد زر بستند و دزد دین رهیدشحنه ما را دید و قاضی را ندید
من براه خود ندیدم چاه راتو بدیدی، کج نکردی راه را
میزدی خود، پشت پا بر راستیراستی از دیگران میخواستی
دیگر ای گندم نمای جو فروشبا ردای عجب، عیب خود مپوش
چیره‌ دستان میربایند آنچه هستمیبرند آنگه ز دزد کاه، دست
در دل ما حرص، آلایش فزودنیست پاکان چرا آلوده بود
دزد اگر شب، گرم یغما کردنستدزدی حکام، روز روشن است
حاجت ار ما را ز راه راست برددیو، قاضی را بهرجا خواست برد


جمعه 11 اردیبهشت 1394

(به سر خاک پدر، دخترکی) از پروین اعتصامی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :پروین اعتصامی ،

به سر خاک پدر، دخترکیصورت و سینه بناخن میخست
که نه پیوند و نه مادر دارمکاش روحم به پدر می‌پیوست
گریه‌ام بهر پدر نیست که اومرد و از رنج تهیدستی رست
زان کنم گریه که اندر یم بختدام بر هر طرف انداخت گسست
شصت سال آفت این دریا دیدهیچ ماهیش نیفتاد به شست
پدرم مرد ز بی داروئیوندرین کوی، سه داروگر هست
دل مسکینم از این غم بگداختکه طبیبش ببالین ننشست
سوی همسایه پی نان رفتمتا مرا دید، در خانه ببست
همه دیدند که افتاده ز پایلیک روزی نگرفتندش دست
آب دادم بپدر چون نان خواستدیشب از دیده‌ی من آتش جست
هم قبا داشت ثریا، هم کفشدل من بود که ایام شکست
اینهمه بخل چرا کرد، مگرمن چه میخواستم از گیتی پست
سیم و زر بود، خدائی گر بودآه از این آدمی دیوپرست


جمعه 11 اردیبهشت 1394

شنیده‌اید که آسایش بزرگان چیست(پروین اعتصامی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :پروین اعتصامی ،

 

شنیده‌اید که آسایش بزرگان چیست:

برای خاطر بیچارگان نیاسودن

بکاخ دهر که آلایش است بنیادش

مقیم گشتن و دامان خود نیالودن

همی ز عادت و کردار زشت کم کردن

هماره بر صفت و خوی نیک افزودن

ز بهر بیهده، از راستی بری نشدن

برای خدمت تن، روح را نفرسودن

برون شدن ز خرابات زندگی هشیار

ز خود نرفتن و پیمانه‌ای نپیمودن

رهی که گمرهیش در پی است نسپردن

دریکه فتنه‌اش اندر پس است نگشودن

 


جمعه 11 اردیبهشت 1394

حکایت پیر زن و قباد (پروین اعتصامی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :پروین اعتصامی ،

روز شــــکار، پـــیرزنی با قبــــاد گفت/ کز آتــش فســـاد تو، جز دود آه نیـــست
روزی بـــیا به کلبـــه ما از ره شــــکار/ تحــقیق حال گوشــــه‌نشینان گناه نیست
هنگــام چاشـت، سفره بــی‌نان ما بــبین/ تا بنگری که نام و نـــشان از رفاه نیست
دزدم لحــاف برد و شبان گاو پــس نداد/ دیگر به کشـــور تو، امان و پناه نیــست
سنگــینی خراج، بمــا عرصه تنـــگ کرد/ گــندم تراست، حاصل ما غیر کاه نیـست
در دامــــن تو، دیــده جز آلودگــی ندید/ بر عیب های روشن خویشت، نگاه نیست
حکم دروغ دادی و گفتــــی حقیقت است/ کــار تباه کــردی و گـــفتی تباه نیــست
صدجور دیدم از سگ و دربان به‌درگهت/ جز ســفله و بخیل، درین بارگـــاه نیست
ویرانه شد ز ظلم تو، هر مسکن و دهــی/ یغماگر است چون تو کسی،‌ پادشاه نیست
مُردی در آن زمان که شدی صید گرگ آز/ از بهر مُرده، حاجت تخت و کلاه نیست
یک دوست از برای تو نگذاشت دشــمنی/ یک مرد رزمجـوی، ترا در سپـــاه نیست
جمـــــعی ســیاه روز سیه کاری تواَند/ باور مــکن که بهر تو روز سیـــاه نیست
مــزدور خفته را ندهــــد مزد، هیچکس/ میـدان همت است جهان، خوابگــاه نیست
تقویم عمر ماست جهان هرچه‌می‌کنیم/ بیرون ز دفتر کــهن سال و مـــاه نیست
سختی‌کشی ز دهر، چو سختی‌دهی به خلـق/ در کیفر فلــــک، غلط و اشــــتباه نیست


تعداد کل صفحات: 6 ... 2 3 4 5 6
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic