تبلیغات
مولا110 - مطالب فروغی بسطامی
دوشنبه 18 آبان 1394

تا شدم صید تو آسوده ز هر صیادم(فروغی بسطامی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :فروغی بسطامی ،

 

 

تا شدم صید تو آسوده ز هر صیادم
وای بر من گر ازین قید کنی آزادم
نازها کردی و از عجز کشیدم نازت
عجزها کردم و از عجب ندادی دادم
چون مرا می‌کشی از کشتنم انکار مکن
که من از بهر همین کار ز مادر زادم
تو قوی پنجه شکارافکن و من صید ضعیف
ترسم از ضعف به گوشت نرسد فریادم
آب چشمم مگر از خاک درت چاره شود
ورنه این سیل پیاپی بکند بنیادم
گاهی از جلوهٔ لیلی‌روشی مجنونم
گاهی از خندهٔ شیرین منشی فرهادم
جاودان نیست فروغی غم و شادی جهان
شکر زان گویم اگر شاد و گر ناشادم

 


برچسب ها: تا شدم صید ، تو آسوده ، ز هر صیادم ،


گر عارف حق بینی چشم از همه بر هم زن 
چون دل به یکی دادی، آتش به دو عالم زن

 
هم نکته‌ی وحدت را با شاهد یکتاگو 
هم بانگ اناالحق را بر دار معظم زن

 
هم چشم تماشا را بر روی نکو بگشا 
هم دست تمنا را بر گیسوی پر خم زن

 


هم جلوه‌ی ساقی را در جام بلورین بین 
هم باده‌ی بی‌غش را با ساده‌ی بی غم زن

 

 
ذکر از رخ رخشانش با موسی عمران گو 
حرف از لب جان بخشش با عیسی مریم زن

 
حال دل خونین را با عاشق صادق گو 
رطل می صافی را با صوفی محرم زن

 

چون ساقی رندانی، می با لب خندان خور 
چون مطرب مستانی نی با دل خرم زن

 
چون آب بقا داری بر خاک سکندر ریز 
چون جام به چنگ آری با یاد لب جم زن

 
چون گرد حرم گشتی با خانه خدا بنشین 
چون می به قدح کردی بر چشمه‌ی زمزم زن

 
در پای قدح بنشین زیبا صنمی بگزین 
اسباب ریا برچین، کمتر ز دعا دم زن

 
گر تکیه دهی وقتی، بر تخت سلیمان ده 
ور پنجه زنی روزی، در پنجه رستم زن

 
گر دردی از او بردی صد خنده به درمان کن 
ور زخمی از او خوردی صد طعنه به مرهم زن

 
یا پای شقاوت را بر تارک شیطان نه 
یا کوس سعادت را بر عرش مکرم زن

 
یا کحل ثوابت را در چشم ملائک کش 
یا برق گناهت را بر خرمن آدم زن

 
یا خازن جنت شو، گلهای بهشتی چین 
یا مالک دوزخ شو، درهای جهنم زن

 
یا بنده‌ی عقبا شو، یا خواجه‌ی دنیا شو 
یا ساز عروسی کن، یا حلقه‌ی ماتم زن

 
زاهد سخن تقوی بسیار مگو با ما 
دم درکش از این معنی، یعنی که نفس کم زن

 
گر دامن پاکت را آلوده به خون خواهد
انگشت قبولت را بر دیده‌ی پر نم زن

 
گر هم دمی او را پیوسته طمع داری 
هم اشک پیاپی ریز هم آه دمادم زن

 
سلطانی اگر خواهی درویش مجرد شو 
نه رشته به گوهر کش نه سکه به درهم زن

 
چون خاتم کارت را بر دست اجل دادند 
نه تاج به تارک نه، نه دست به خاتم زن

 
تا چند فروغی را مجروح توان دیدن 
یا مرهم زخمی کن یا ضربت محکم زن


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،

پنجشنبه 11 تیر 1394

گر عارف حق بینی چشم از همه بر هم زن (فروغی بسطامی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :فروغی بسطامی ،



گر عارف حق بینی چشم از همه بر هم زن 

چون دل به یکی دادی، آتش به دو عالم زن

هم نکته‌ی وحدت را با شاهد یکتاگو 

هم بانگ اناالحق را بر دار معظم زن

هم چشم تماشا را بر روی نکو بگشا 

هم دست تمنا را بر گیسوی پر خم زن

هم جلوه‌ی ساقی را در جام بلورین بین 

هم باده‌ی بی‌غش را با ساده‌ی بی غم زن

ذکر از رخ رخشانش با موسی عمران گو 

حرف از لب جان بخشش با عیسی مریم زن

حال دل خونین را با عاشق صادق گو 

رطل می صافی را با صوفی محرم زن

چون ساقی رندانی، می با لب خندان خور 

چون مطرب مستانی نی با دل خرم زن

چون آب بقا داری بر خاک سکندر ریز 

چون جام به چنگ آری با یاد لب جم زن

چون گرد حرم گشتی با خانه خدا بنشین 

چون می به قدح کردی بر چشمه‌ی زمزم زن

در پای قدح بنشین زیبا صنمی بگزین 

اسباب ریا برچین، کمتر ز دعا دم زن

گر تکیه دهی وقتی، بر تخت سلیمان ده 

ور پنجه زنی روزی، در پنجه رستم زن

گر دردی از او بردی صد خنده به درمان کن 

ور زخمی از او خوردی صد طعنه به مرهم زن

یا پای شقاوت را بر تارک شیطان نه 

یا کوس سعادت را بر عرش مکرم زن

یا کحل ثوابت را در چشم ملائک کش 

یا برق گناهت را بر خرمن آدم زن

یا خازن جنت شو، گلهای بهشتی چین 

یا مالک دوزخ شو، درهای جهنم زن

یا بنده‌ی عقبا شو، یا خواجه‌ی دنیا شو 

یا ساز عروسی کن، یا حلقه‌ی ماتم زن

زاهد سخن تقوی بسیار مگو با ما 

دم درکش از این معنی، یعنی که نفس کم زن

گر دامن پاکت را آلوده به خون خواهد

انگشت قبولت را بر دیده‌ی پر نم زن

گر هم دمی او را پیوسته طمع داری 

هم اشک پیاپی ریز هم آه دمادم زن

سلطانی اگر خواهی درویش مجرد شو 

نه رشته به گوهر کش نه سکه به درهم زن

چون خاتم کارت را بر دست اجل دادند 

نه تاج به تارک نه، نه دست به خاتم زن

تا چند فروغی را مجروح توان دیدن 

یا مرهم زخمی کن یا ضربت محکم زن




یکشنبه 31 خرداد 1394

گدایی از در می‌خانه باید دم به دم کردن (فروغی بسطامی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :فروغی بسطامی ،




 

گدایی از در می‌خانه باید دم به دم کردن

سفالین کاسهٔ می را خیال جام جم کردن

دمادم کار ساقی چیست در می‌خانه می‌دانی

به مخموران قدح دادن به مسکینان کرم کردن

صبا ای کاش می‌گفتی بدان آهوی مشکین مو

که بعد از رام گردیدن، خطاکاری است رم کردن

زلیخا را محبت کرد رسوای جهان آخر

که بی‌تقصیر یوسف را نباید متهم کردن

زبان تیشه با فرهاد گفتا در دم رفتن

که راه کوی شیرین را ز سر باید قدم کردن

فلک از کعبهٔ کویش مرا بیرون کشید امشب

که نتوان قتل صید محترم را در حرم کردن

پی تعظیم ابروی کجش برخاستم از جا

که زیر تیغ او باید به مردن قد علم کردن

پس از کشتن به فریادم رسید آن خسرو خوبان

که داد کشتگان را می‌دهد بعد از ستم کردن

اگر در روضهٔ رضوان خرامی، حور می‌گوید

که باید پیش بالای تو طوبی را قلم کردن

نهادم تا به کویت پا، نرفتم بر سر کویی

که بعد از کعبه نتوان شجرهٔ بیت الصنم کردن

من آن روزی که دیدم خیل مژگان تو را گفتم

که تسخیر دل شاهان توانی بی حشم کردن

نمی‌شاید به جرم عاشقی کشتن گدایی را

که نتواند تظلم پیش شاه محتشم کردن

خدیو دادگستر ناصرالدین شاه دین پرور

که می‌باید به هر حکمی وجودش را حکم کردن

شهنشاها بهر شعری مگر نامت رقم کرده

که اشعار فروغی را به زر باید رقم کردن


یکشنبه 31 خرداد 1394

تا اختیار کردم سر منزل رضا را (فروغی بسطامی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :فروغی بسطامی ،

تا اختیار کردم سر منزل رضا را

مملوک خویش دیدم فرماندهٔ قضا را

تا ترک جان نگفتم آسوده‌دل نخفتم

تا سیر خود نکردم، نشناختم خدا را

چون رو به دوست کردی، سر کن به جور دشمن

چون نام عشق بردی، آماده شو، بلا را

دردا که کشت ما را شیرین لبی که می‌گفت

من داده‌ام به عیسی انفاس جان‌فزا را

یک نکته از دو لعلش گفتیم با سکندر

خضر از حیا بپوشید سرچشمهٔ بقا را

دوش ای صبا از آن گل در بوستان چه گفتی

کاتش به جان فکندی مرغان خوش نوا را

بخت ار مدد نماید از زلف سر بلندش

بندی به پا توان زد صبر گریز پا را

یا رب چه شاهدی تو کز غیرت محبت

بیگانه کردی از هم، یاران آشنا را

آیینه رو نگارا از بی‌بصر حذر کن

ترسم که تیره سازی دلهای با صفا را

گر سوزن جفایت خون مرا بریزد

نتوان ز دست دادن سر رشتهٔ وفا را

تا دیده‌ام فروغی روشن به نور حق شد

کمتر ز ذره دیدم خورشید با ضیا را


تعداد کل صفحات: 3 1 2 3