تبلیغات
مولا110 - مطالب جلال الدین همایی (متولد اصفهان)





برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ، هنر ، عکس ،



شما ای که بر خاک من بگذرید

سزد ژَرف در حال من بنگرید 

کنونم که امکان گفتار نیست

 زبان درونم جز آثار نیست 

اگر چه نباشد زبانم به کار

ز خاکم شود راز دل آشکار  

منم پیکری از هنر ساخته

به عشق هنر عمر درباخته 

مرا آرزو بود کاندر جهان

به ایران زمینم سر آید زمان  

در ایران از آن جُستم آرامگاه

 که تا باز دانند یاران راه  

که اندر جهان هر که دانشور است

از این خاک پاکش به سر افسر است

از آن رو سپردم تن ایدر به خاک

که خاکم شود جزء این خاک پاک  

گزیدم از ایران زمین اصفهان

جهانی که خوانیش نصف جهان

نهادم براین تربت پاک سر

که گنجینه ی دانش است و هنر

زدم خیمه در ساحل زنده رود

که تا جان شود زنده ز آواز رود

در این سرزمین تا بر آسوده‌ام

 سر فخر بر آسمان سوده ام  

بود تا به پیشینگان یاد بود

بر آیندگان باد از من درود

چنان کرد باید که در روزگار

 ز ما نام نیکو بود یادگار


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،

 
جلوه ی عرش است این درگه کلاه از سر بنه

وادی طور است این جا موزه از پایت بکن

مرقد استاد طوس است این به خاکش جبهه سای

مدفن فردوسی است این بر زمینش بوسه زن

با دورد و با تحیت آستان او ببوس

پس بگو کای در سخن استاد استادان فن

ای ز تو مشکین هوای شعر چون از مشک جیب

ای ز تو رنگین بساط نظم چون از گل چمن

تیغ اگر باشد سخن نباشی تواش سیمین نیام

تیغ اگر باشد سخن، "باشی" تواش سیمین نیام

 خود "پیمبر" نیستی "لیکن" بود شهنامه ات

آیتی منزل نه کم از معجز سلوی و "من"

کی بود هم چند یک در دری از نظم تو

آنچه یاقوت از بدخشان خیزد و در از عدن

 


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،




پایــــــان شب سخن سرایی

می گفت ز ســوز دل همایی

فــــریاد کزین ربــــــــاط کهگل

جــان می کنم و نمی کنم دل

جــز وهم محال پـرورم نیست

می میرم و مرگ باورم نیست

مـــرگ آختـــه تیـــغ بر گلویـم

من مست هــــــوا و آرزومیم

روزم سپری شه ست و سودا

امــــروز دهد نویـــــد فـردا

مانــــده ست دمی و آرزو ساز

من وعده ســال می دهم باز

آزرده تنی ، فســـــــرده جـانی

در پوست کشیـده استخوانی

نه طاقت رفتـــن و نه خفتـــــن

نه حـــال شنیدن و نه گفتن

از بعــد شنیــد و گفت بســیار

خـاموشی بایدم به ناچـــار

در خـــوابگه عــــــــــدم برندم

لب تا ابـــد از سخـن ببندم

زیــــن دود و غـــــبار تیره خاک

غسل و کفنم مگر کند پــاک



برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،

تاجم نمی فرستی تیغم به ســــر مزن

مـرهم نمی گذاری زخم دگــــــر مزن

مرهم نمی نهی به جراحت نمک مپاش

نوشم نمی دهی به دلــــم نشتــر مـزن

بر فــــرق اوفتــــاده به نخــوت لگـد

سنگ ستـــــم به طایـر بی بـــال مزن

بـــر نامه امیـــد فقیــران قلــم مکش

بــر ریشه حیات ضعیفـان تبـر مــــزن

گیــــرم تو خود ز مردم صاحب نظر نه ای

از طعنه ، تیــر بـــــر دل صاحب نظر مزن

تا کــــم خوری لگد ز خر و سرزنش ز خار

گو سبزه از زمین و گل از شاخ سر مزن


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،

تعداد کل صفحات: 2 1 2