تبلیغات
مولا110 - مطالب شهریار
سه شنبه 13 مرداد 1394

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا - شهریار

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :شهریار ،




آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،




پاشو ای مست که دنیا همه دیوانه‌ی تست 
همه آفاق پر از نعره‌ی مستانه‌ی تست 
در دکان همه باده فروشان تخته است 
آن که باز است همیشه در میخانه‌ی تست 
دست مشاطه‌ی طبع تو بنازم که هنوز 
زیور زلف عروسان سخن شانه‌ی تست 
ای زیارتگه رندان قلندر برخیز 
توشه‌ی من همه در گوشه‌ی انبانه‌ی تست 
همت ای پیر که کشکول گدائی در کف 
رندم و حاجتم آن همت رندانه‌ی تست 
ای کلید در گنجینه‌ی اسرار ازل 
عقل دیوانه‌ی گنجی که به ویرانه‌ی تست 
شمع من دور تو گردم به کاخ شب وصل 
هر که توفیق پری یافته پروانه‌ی تست 
همه غواص ادب بودم و هر جا صدفیست 
همه بازش دهن از حیرت دردانه‌ی تست 
زهره گو تا دم صبح ابد افسون بدمد 
چشمک نرگس مخمور به افسانه‌ی تست 
ای گدای سرخوانت همه شاهان جهان 
شهریار آمده دربان در خانه‌ی تست


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،

پنجشنبه 4 تیر 1394

همای رحمت(استاد شهریار)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :شهریار ،

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را 
که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین 
به علی شناختم به خدا قسم خدا را 
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند 
چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را 
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ 
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را 
برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن 
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را 
بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من 
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا
بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب 
که علم کند به عالم شهدای کربلا را 
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان 
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را 
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت 
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را 
بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت 
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را 
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت 
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را 
چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان 
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را 
چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم 
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را 
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی 
به پیام آشنائی بنوازد و آشنا را»
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب 
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا