تبلیغات
مولا110 - مطالب سیف فرغانی
یکشنبه 29 آذر 1394

رفتی و دل، ربودی، یک شهر،مبتلا را - سیف فرغانی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :سیف فرغانی ،

رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را

تا کی کنیم بی تو صبری که نیست ما را

بازآ که عاشقانت جامه سیاه کردند

چون ناخن عروسان از هجر تو نگارا!

ای اهل شهر ازین پس من ترک خانه گفتم

کز ناله‌های زارم زحمت بود شما را

از عشق خوب رویان من دست شسته بودم

پایم به گل فرو شد در کوی تو قضا را

از نیکوان عالم کس نیست همسر تو

بر انبیای دیگر فضل است مصطفا را

در دور خوبی تو بی‌قیمتند خوبان

گل در رسید و لابد رونق بشد گیا را

ای مدعی که کردی فرهاد را ملامت

باری ببین و تن زن شیرین خوش لقا را

تا مبتلا نگردی گر عاقلی مدد کن

در کار عشق لیلی مجنون مبتلا را

ای عشق بس که کردی با عقل تنگ خویی

مسکین برفت و اینک بر تو گذاشت جا را

مجروح هجرت ای جان مرهم ز وصل خواهد

این است وجه درمان آن درد بی‌دوا را

من بنده‌ام تو شاهی با من هر آنچه خواهی

می‌کن، که بر رعیت حکم است پادشا را

گر کرده‌ام گناهی در ملک چون تو شاهی

حدم بزن ولیکن از حد مبر جفا را

از دهشت رقیبت دور است سیف از تو

در کویت ای توانگر سگ می‌گزد گدا را

سعدی مگر چو من بود آنگه که این غزل گفت

«مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا»


برچسب ها: رفتی و دل ، ربودی ، یک شهر ، مبتلا را - سیف فرغانی ،

شنبه 14 شهریور 1394

همچو من وصل تو را هیچ سزاواری هست؟(سیف فرغانی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :سیف فرغانی ،

 



همچو من وصل تو را هیچ سزاواری هست؟

 یا چو من هجر تو را هیچ گرفتاری هست؟

دیده‌ی دهر به دور تو ندیده است به خواب

 که چو چشمت به جهان فتنه‌ی بیداری هست

ای تماشای رخت داروی بیماری عشق

خبرت نیست که در کوی تو بیماری هست

هر کجا دل شده‌ای بر سر کویت بینم

گویم المنةلله که مرا یاری هست

گر من از عشق تو دیوانه شوم باکی نیست

که چو من شیفته در کوی تو بسیاری هست

هر که روی چو گلت بیند داند به یقین

که ز سودای تو در پای دلم خاری هست

«گر بگویم که مرا با تو سرو کاری نیست»

قاضی شهر گواهی بدهد کاری هست

هر که را کار نه عشق است اگر سلطان است

تو ورا هیچ مپندار که در کاری هست

تا زر شعر من از سکه‌ی تو نام گرفت

هر درمسنگ مرا قیمت دیناری هست

گر بگویم که مرا یار تویی بشنو، لیک

«مشنو ای دوست که بعد از تو مرا یاری هست»

سیف فرغانی نبود بر یارت قدری

گر دل و جان تو را نزد تو مقداری هست


برچسب ها: شعر ، ادبیات ، عرفان ،

پنجشنبه 4 تیر 1394

مشکل است این که کسی را به کسی دل برود(سیف فرغانی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :سیف فرغانی ،

 

 

مشکل است این که کسی را به کسی دل برود
مهرش آسان به درون آید و مشکل برود

دل من مهر تو را گرچه به خود زود گرفت
دیر باید که مرا نقش تو از دل برود

بحر عشقت گر ازین شیوه زند موج فراق
کشتی من نه همانا که به ساحل برود

بی وصال تو من مرده چراغم مانده
همچو پروانه که شمعش ز مقابل برود

در عروسی جمال تو نمی‌دانم کس
که ز پیرایهٔ سودای تو عاطل برود

با تو خوبی نتوان گفت و ندارم باور
که به تبریز کسی آید و عاقل برود

آمن از فتنهٔ حسن تو درین دوران نیست
مگر آن کس که به شهر آید و غافل برود

لایق بدرقهٔ راه تو از هر چه مراست
آب چشمی است که آن با تو به منزل برود

خاک کویت همه، گل گشت ز آب چشمم
چون گران بار جفاهای تو در گل برود؟!

عهد کرده است که در محمل تن ننشیند
جانم، آن روز که از کوی تو محمل برود

سیف فرغانی یار است تو را حاصل عمر
چه بود فایده از عمر چو حاصل برود؟

  منبع : http://paradise90.persianblog.ir/