پنجشنبه 4 تیر 1394

خدا یا طول و عرض عالمت را توانی در دل موری كشیدن(ناصر خسرو)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :ناصر خسرو ،

خدا یا طول و عرض عالمت را

توانی در دل موری كشیدن

نه وسعت در درون مور آری

نه از عالم سر موئی بریدن

عموم‌كوهها از شرق تا مغرب

توانی درصدف جمع آوریدن

تو بتوانی كه در یك طرفة العین

زمین و آسمانی آقریدن

تو دادی بر نخیلات‌و نباتات

به حكمت باد را حكم وزیدن

بناها در ازل محكم تو كردی

عقوبت در رهت باید كشیدن

تفاوت در بنی انس و بنی جان

معین گشت در دیدن ندیدن

نهال فتنه در دلها تو كشتی

در آغاز خلایق آفریدن

هر‌آن‌تخمی‌كه دهقانی بكارد

زمین و آسمان آرد شخیدن

كسی گر تخم جو در كار دارد

ز جو گندم نباید بدرویدن

تو در روز ازل آغاز كردی

عقوبت در ابد بایست دیدن؟

تو گر خلقت‌نمودی‌بهر طاعت

چرا بایست شیطان آفریدن

سخن‌بسیار باشدجرئتم‌نیست

نفس از ترس نتوانم كشیدن

ندارم اعتقادی یك سر موی

كلام زاهد نادان شنیدن

كلام عارف دانا قبول است

كه گوهر از صدف باید خریدن

اگر اصرار آرم ترسم از آن

كه غیظ آری و نتوانم جهیدن

كنی در كارها گر سخت گیری

كمان سخت را نتوان كشیدن

ندانم در قیامت كار چونست

چو در پای‌حساب‌خود رسیدن

اگر میخواستی كاینها نپرسم

مرا بایست حیوان آفریدن

اگر در حشر سازم با تو دعوا

زبان را باید از كامم كشیدن؟

اگر آن دم زبان از من نگیری

نیم‌عاجز من از گفت و شنیدن

و گرگیری زبانم دون‌عدل است

چرا بایست عدلی آفریدن

اگر آندم‌خودت‌باشی‌محال است

خیالی را ز من باید شنیدن

اگر با غیر خود وا میگذاری

چرا بیهوده ام باید دویدن

بفرما تا سوی دوزخ برندم

چه‌مصرف‌دارد این‌گفت و شنیدن

ولی برعدل و احسانت نزیبد

به جای خویش غیری را گزیدن

نباشد كار عقبی همچو دنیا

به زور و رشوه نتوان كار دیدن

فریق كارها در گردن توست

به‌غیر از ما توخودخواهی رسیدن

ولی‌بر بنده‌ جرمی‌نیست‌لازم

تو خود میخواستی‌اسباب چیدن

تو دادی رخنه در قلب بشر را

فن ابلیس را بهر تنیدن

هوی‌را با هوس الفت‌تو دادی

برای لذت شهوت چشیدن

نمودی تار رگها پر ز شهوت

برای رغبت بیرون كشیدن

شكم‌ها را حریص‌طعمه كردن

شب و روز از پی‌نعمت دویدن

نمی‌داند حلالی یا حرامی

همی‌خواهد به‌جوف‌خود كشیدن

تقاضا می كند دائم سگ نفس

درونم را ز هم خواهد دریدن

به گوشم قوت مسموع و سامع

بسازد نغمه‌ی بربط شنیدن

به جانم رشته‌ی لهو و لعب را

توانم دادی از لذت چشیدن

همه جور من از بلغاریان است

كزآن آهم همی باید كشیدن

گنه بلغاریان را نیز هم نیست

بگویم گر تو بتوانی شنیدن

خدایا راست‌گویم‌فتنه از توست

ولی از ترس نتوانم چغیدن

لب و دندان تركان ختا را

نبایستی چنین خوب آفریدن

كه از دست لب و دندان ایشان

به‌دندان‌دست‌و لب‌باید گزیدن

برون آری ز پرده گلرخان را

برای پرده‌ی مردم دریدن

به ما خود قوت رفتار دادی

ز دنبال نكو رویان دویدن

تمام عضو با من در تلاشند

ز دام هیچ یك نتوان رهیدن

نبودی كاش در نعمات لذت

چو خر بایست‌در صحرا‌چریدن

چرا بایست از هول قیامت

چنین تشویش ها بر دل كشیدن

لب نیرنگ را در جام ابلیس

كند ابلیس تكلیف چشیدن

اگر ریگی به‌كفش خود نداری

چرا بایست شیطان آفریدن

اگر مرغوله را مطلب نباشد

چرا این فتنه ها بایست دیدن

اگر مطلب‌به‌دوزخ بردن‌ماست

تعذر چند باید آوریدن

بفرما تا بی تعذر تا برندم

چرا باید ز چشم عمرو دیدن

تو فرمائی‌كه شیطان را نباید

كلام پر فسادش را شنیدن

تو در جلد و رگم مأواش‌دادی

زند چشمك به فعل بد دویدن

اگر خود داده ای‌در ملك جایم

نباید بر من آزارت رسیدن

مر او را خود ز جنس خود رهاندی

كه شد طرار در ایمان طریدن

زما حج و نماز و روزه خواهی

تجاوز نیست در فرمان شنیدن

بلا شبهه چو صیاد غزالان

در آن هنگام نخجیر افكنیدن

به آهو میكنی غوغا كه بگریز

بتازی هی زنی اندر دویدن

به ما فرمان دهی اندر عبادت

به‌شیطان‌در رگ‌و جانهادویدن

به‌ما اصرار داری ‌در ره راست

به او در پیچ و تاب ره بریدن

به‌ذات بی زوالت دون‌ عدل است

به‌روی دوست‌دشمن‌را كشیدن

تو كز درگاه‌خویشش‌باز راندی

چرا بایست بر ما ره بریدن

سخن كوتاه از این مطلب گذشتم

سر این رشته را باید بریدن

كنون در ورطه‌ی خوف و رجایم

ندارد دل زمانی آرمیدن

برای بیم و امیدم تهی نیست

دل از آن هردو دائم در طپیدن

تو در اجرای طاعت وعده‌دادی

بهشت از مزد طاعت آفریدن

ولی آن مزد طاعت با شفاعت

چه‌منت از تو می باید كشیدن

و گرنه‌ مزد طاعت‌نیست همت

به مزدش هركسی باید رسیدن

كسی كو بایدی یابد مكافات

نباید فرق بر ما و تو دیدن

اگر نیكم و گر بدخلقت‌از توست

خلیقی خوب بایست آفریدن

به ما تقصیر خدمت نیست لازم

بدیم و بد نبایست آفریدن

اگر بر نیك و بد قدرت بدادی

چرا بر نیك و بد باید رسیدن

سرشتم ز آهن و جوهر ندارم

ندانم خویش جوهر آفریدن

اگر صد بار در كوره گدازی

همانم باز وقت باز دیدن

به‌كس‌چیزی‌كه نسپردی چه‌خواهی

حساب اندر طلب باید كشیدن

گرم بخشی گرم سوزی تو دانی

نیارم پیش كس گردن گشیدن

همی دستی به دامان تو دارم

مروت نیست دامن پس كشیدن

زمانی نیز از من مستمع شو

ز نقل دیگرم باید چشیدن

شبی در فكر خاطر خفته بودم

طلوع صبح صادق در دمیدن

صدایی آمد از بالا به گوشم

نهادم گوش در راه شنیدن

رسید از عالم غیبم سروشی

كه فارغ باش از گفت و شنیدن

به غفاریم چون اقرار كردی

مترس از ساغر پیشین كشیدن

از این گفتار بخشیدم گناهت

چه حاجت از بدو نیكت شنیدن

به‌هر نوعی‌كه مارا كس شناسد

بود مستوجت انعام دیدن

ندارد كس از این‌در نا امیدی

به امید خودش باید رسیدن

تفكر ناصر از اندیشه دور است

پی این رشته را باید بریدن

منبع :http://pichak.iran.sc/m/posts/554


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات