تبلیغات
مولا110 - مطالب مجمر اصفهانی
دوشنبه 1 تیر 1394

از کوی تو ره گم نکنم خانه خود را (مجمر اصفهانی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :مجمر اصفهانی ،


از کوی تو ره گم نکنم خانه خود را
دیوانه شناسد ره ویرانه خود را
مستیم و ره کوی تو نادیده سپاریم
با این که ندانیم ره خانه خود را
از آتش دل شب همه شمعی بفروزم
تا گم نکند غم ره کاشانه خود را
بنما رخ و بنگر که دهد جان و نداند 
شمعی که نیفروخته پروانه خود را
مجمر شدم از خویش و دریغا که ز ساقی 
بگرفتم و دادم به تو پیمانه خود را



جمعه 8 خرداد 1394

افتاده به شهریم که ویرانه ندارد("مجمر اصفهانی")

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :مجمر اصفهانی ،

افتاده به شهریم که ویرانه ندارد
یک شهر غریبیم و یکی خانه ندارد

جایی نه ، که گیرد دل دیوانه قراری
ویران شود آن شهر که میخانه ندارد

گه گوشه آبادی و گه کنج خرابی
آسوده کسی کو دل دیوانه ندارد

من بودم و دل ، کو سر افسانه ی ما داشت
فریاد که آن هم سر افسانه ندارد

آهسته رفیقان که به هر گام درین راه
گسترده دو صد دام و یکی دانه ندارد

عالم همه خود بیخود از آنند و گر نه
کاری به کس این نرگس مستانه ندارد

مستیم از این باده در این بزم که ساقی
می در قدح و باده به پیمانه ندارد

آئی پی تاراج دل ( مجمر ) و چیزی
جز نقش خیال تو درین خانه ندارد

 


وهُوَ زبدة الفصحاء المعاصرین آقا سید حسین. سیدی عزیز القدر و عالمی متشرح الصدر از اهل اصفهان بهشت نشان بود و مراتب علمی را در خدمت علمای معاصرین اکتساب نمود. از آغاز شباب پا در دایرۀ اهل سخن نهاد وبدین واسطه به دربار خلافت مدار شاهنشاه صاحبقران و دارای معدلت نشان مغفور شتافت و به سبب اجتهاد در فنون شاعری مجتهد الشعرا لقب یافت. به تشریف و منشور سلطانی سرافراز شد. سالها در آن درگاه عرش اشتباه داد سخن داد و قفل بیان از درِ گنجینۀ زبان گشاد. قصاید فصیحه و غزلیات ملیحه از مخزن خاطر شریف بیرون آورد و مشمول عنایات بی غایات خسروانه گردید و هم در عهد شباب در سنۀ 1225 به روضۀ رضوان خرامید. غرض، سیدی عالی گهر و شاعری ستوده سیر. به حسن خلق و حسن صورت محبوب القلوب خواص و عوام بود و در طرز سخن فنی مرغوب تتبع نمود. قصایدش مطبوع اهل آفاق وغزلیاتش نقل مجلس عشاق. پنج هزار بیت دیوان دارد. مثنوی به سیاق تحفة العراقین و املح از آن فرموده است. از اوست:

 

مِنْ مثنویاتِهِ فی صِفَةِ العشقِ والحُسنِ

 

ای سوز درون سینه ریشان
دامن زن آتشِ دلِ ریش
ساز از تو به هرکجا که سوزی است
یک آتشی و چو نیک تابی
حرفی است مگر میان جمع است
سوزی به حدیث این نهادی
صد جان ز من و ز تو شراری
خود یاری و یار آتشین خوی
گر پهلوی مات دل نشین است
من آتشم و تو آتشین خوی
ای پرده نشین نگار غماز
فاش از تو به هر دلی که رازی است
صد پرده اگر به روی بستی
شوخی که به پرده آشکار است
در سینۀ هر که جا گزیدی
بر خاطر هر که برگذشتی
آن را که به روی درگشادی
آن را که ز آستانه راندی
ما خاک درِ توایم ما را
من خاک و تو مهر تابناکی
تو شاهی و من گدای درگاه
تو شاهی و ما ترا گداییم
تو شاهی و غم بر آستانت



سوزان ز تو سینههای ایشان
آتشکده ساز منزل خویش
شام از تو به هر کجا که روزی است
افتاده به هر تن از تو تابی
کاتش همه در زبان شمع است
کاتش ز زبان آن گشادی
خشم ملکی و خوی یاری
جایت دل و جای دل به پهلوی
بنشین که خویت آتشین است
آن به که نشینی
ام به پهلوی
آن پرده دل و تو اندران راز
عجز تو به هر سری که نازی است
پیداتر از آن شدی که هستی
با پرده نشینی
اش چه کار است
در کوی ملامتش کشیدی
دیوانگی
ای بر او نوشتی
هوشش به برون در نهادی
بیگانۀ عالمیش خواندی
از خاک درت مران خدا را
گو باش به سایۀ تو خاکی
گاهی به گدا نظر کند شاه
رحمی رحمی که بینواییم
یعنی که فغان ز پاسبانت








 

و له ایضاً درخطاب به عشق

 

ای خسرو تخت گاه جانها
در هم شکن سپاه هستی
انگیخته رخش ناشکیبی
شمشیر اجل کشیده از تو
غارتگر ملک عقل و دینی
آنجا که زنند بارگاهت
هر گه ره کارزار گیری
آن ملک ولی خراب گشته
زان ملک خراب تاج خواهی
در حکم تو هر ستیزه جویی
با آن در آشتیت باز است
آن نیز ترا نیازمند است
آن قوم که محرمان رازند
آنان که مقیم پیشگاهند
من خود ز برون دل از درونست

 

فرماندۀ کشور روانها
ویران کن ملک خودپرستی
افراشته چتر بی نصیبی
پیوندِ امل بریده از تو
گر عشق نه
ای چرا چنینی
عجز است مقیم پیشگاهت
صد ملک به یک سوار گیری
خاکش به غم و بلا سرشته
چند از دل ما خراج خواهی
جز حسن که زیر حکم اویی
او را ناز و ترا نیاز است
این ناز و نیاز تابه چند است
آگاه ازین نیاز و نازند
آگاه زسر پادشاهند
دانیم که کار هر دو چون است


ادامه مطلب