تبلیغات
مولا110 - مطالب سروش اصفهانی
چهارشنبه 14 مرداد 1394

زندگینامه میرزا محمدعلی سروش اصفهانی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :سروش اصفهانی ،زندگینامه ها ،

میرزا محمدعلی سروش اصفهانی
نام پدر: قنبر‌علی اصفهانی سدهی
تخلص: سروش
تولد و وفات: (۱۲۲۸ -۱۲۸۵) قمری
محل تولد: ایران - اصفهان - سده لنجان (اوشیان)
شهرت علمی و فرهنگی: شاعر
ملقب به خان و شمس‌الشعراء. …
میرزا محمدعلی سروش اصفهانی تحصیلات خود را در اصفهان به پایان رسانید. از دوران نوجوانی از طبعی سرشار و موزون بهره‌مند بود و مورد توجه و تربیت حاجی سیدمحمد باقر رشتی که علاوه بر ریاست خاصه و عامه دارای کمالات علمی بود ، واقع گردید.
 
از اصفهان به گلپایگان رفت و سپس به تهران آمد و پس از چندی به اتفاق شاهزاده محسن میرزا متخلص به دارا به تبریز رفت و به دربار ناصرالدین میرزای ولیعهد راه یافت و مورد اکرام و انعام او واقع شد و لقب شمس‌الشعرائی گرفت. اقامت او در تبریز چهارده‌سال به طول انجامید و بعد از فوت محمدشاه در سال ۱۲۶۴ق ، به همراه ناصرالدین‌شاه به تهران‌ آمد.
 
به دستور بهمن میرزا ، پسر چهارم عباس میرزا نایب‌السلطنه ، سروش اشعار عربی "الف لیلهٔ و لیلهٔ" را به فارسی بلیغ و شیوائی ترجمه کرد. او در تهران وفات یافت.
 
آثار سروش عبارت است از:
قصاید و فتح‌نامه‌ها و مثنوی‌های : "اردبیهشت نامه" ، "ساقی‌نامه" ، "الهی‌نامه" ، و "روضهٔ النوار" در ذکر واقعهٔ کربلا؛ کتابی به نام "شمس‌المناقب" ، حاوی قصایدی در مدح و منقبت رسول (ص) و خاندان نبوت و "دیوانی" به نام "زینهٔ المدایح".
منبع : aftabir.com
http://www.beytoote.com/
سایت بیتوته


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ، زندگینامه ،

دوشنبه 1 تیر 1394

مَفِكَن گره به زلفت بهلَش كه باز باشد(سروش اصفهانی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :سروش اصفهانی ،

مَفِكَن گره به زلفت بهلَش كه باز باشد
سر ِ زلف عنبرین به، كه چنین دراز باشد

رخ نازنین مپوشان همه زیر زلف مشكین
بگذار روز و شب را زهم امتیاز باشد

به ره صبا ستادی، سر زلف برگشادی
زتو، نافه شرم بادش پس از این كه باز باشد

نه همین صبا كند خم، قدِ سرو بوستان را
كه به پیش قامت تو، همه در نماز باشد

شده معترف صنوبر به غلامى قد تو
كه میان باغ و بستان به تو سرفراز باشد

شده معترف صنوبر به غلامى قد تو
كه میان باغ و بستان به تو سرفراز باشد

تو، به حُسن بی نیازی، كه سروش بینوا را
شب و روز از نكویان، به تواش نیاز باشد


دوشنبه 1 تیر 1394

اشعارسروش اصفهانی در رثای شهیدان دشت نینوا

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :سروش اصفهانی ،

سروش اصفهانی اشعاری را در رثای شهیدان دشت نینوا و حضرت امام حسین علیه‏ السلام و اهل بیت آن حضرت سروده است :

زینب گرفت دست دو فرزند نازنین
می‏ سود روی خویش به پای امام دین

گفت ای فدای اکبر تو جان صد چو آن
گفت ای نثار اصغر تو جان صد چو این

عون و محمد آمده از بهر عون تو
فرمای تا روند به میدان اهل کین

فرمود کودکند و ندارند حرب را
طاقت ، علی الخصوص که با لشکری چنین

طفلان ز بیم جان نسپردن به راه شام
گه سر بر آسمان و گهی چشم بر زمین

گشت التماس مادرشان عاقبت قبول
پوشیدشان سلاح و نشانیدشان به زین

این یک پی قتال ، دوانید از یسار
وان یک پی جدال برانگیخت از یمین

بر این یکی ز حیدر کرار مرحبا
بر آن دگر ز جعفر طیار ، آفرین

گشتند کشته هر دو برادر به زیر تیغ
شه را نماند جز علی اکبر کسی معین

عباس نامدار چو از پشت زین فتاد
گفتی قیامت است که مه بر زمین فتاد

اندر فرات راند و پر از آب کرد کف
در یاد حلق تشنه‏ی سلطان دین فتاد

از کف بریخت آب و پر از آب کرد مشک
زان پس میان دایره‏ی اهل کین فتاد

افتاد بر یسار و یمین ، لرزه عرش را
چون هر دو دست او ز یسار و یمین فتاد

فریاد از آن عمود که دشمن زدش به سر
آن گاه مغفرش ز سر نازنین فتاد

آمد امیر تشنه لبانش به سر، دوان
او را چو کار با نفس واپسین فتاد

بر روی شاه، خنده زنان جان سپرد و گفت
خرم کسی که عاقبتش این چنین فتاد

بودش به گاهواره یکی در شاهوار
دری به چشم خرد و به قیمت بزرگوار

چون شمع صبح ، دیده‏اش از گریه بی‏فروغ
چشمش چو ماه یک شبه ، از تشنگی نزار

بی‏شیر مانده مادر و کودک لبش خموش
پژمرده گشته شاخ گل و خشک چشمه سار

شد سوی خیمه ، طفل گرانمایه برگرفت
آمد به دشت و گفت بدان قوم نابکار

رحمی به تشنه کامی من گر نمی‏کنید
باری کنید رحم برین طفل شیر خوار

تیری زدند بر گلوی اصغر ، ای دریغ
نوشید آب از دم پیکان آبدار

خون می‏ سترد از گلوی طفل نازنین
می‏ کرد عاشقانه به سوی سما نثار

یک قطره خون به سوی زمین باز پس نگشت
شهزاده در کنار پدر جان سپرد زار

آمد آن عباس ، میر عاشقان
آن علمدار سپاه عاشقان

تف خورشید و تف عشق و عطش
هر سه طاقت برده از آن ماهوش

چشم از جان و جهان بردوخته
از برادر عاشقی آموخته

می ‏زد از عشق برادر یک تنه
خویش را از میسره بر میمنه

بد سرشتی ناگهان ، از تن جدا
کرد دست زاده‏ی دست خدا

گفت ای دست ، ار فتادی خوش بیفت
تیغ در دست دگر بگرفت و گفت

آمدم تا جان ببازم ، دست چیست ؟
مست کز سیلی گریزد مست نیست

خود مکافات دو دست فرشی‏ام
حق برویاند دو بال عرشی‏ام

تا بدان پر ، جعفر طیاروار
خوش بپرم در بهشتستان یار

این بگفت و بی‏فسوس و بی‏دریغ
اندر آن دست دگر بگرفت تیغ

برکشیده ذوالفقار تیز را
آشکارا کرده رستاخیز را

کافری دیگر درآمد از قفا
کرد دست دیگرش را تن جدا

گفت گر شد منقطع دست از تنم
دست جان در دامن وصلش زنم

دست من پر خون به دشت افکنده به
مرغ عاشق ، پر و بالش کنده به

کیستم من ، سرو باغ عشق حی
سرو بالد چون ببری شاخ وی