تبلیغات
مولا110 - مطالب وحشی بافقی
دوشنبه 10 اسفند 1394

مستغنی ،است از، همه،عالم ،گدای ،عشق، -وحشی بافقی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :وحشی بافقی ،




مستغنی است از همه عالم گدای عشق
ما و گدایی در دولتسرای عشق
عشق و اساس عشق نهادند بر دوام
یعنی خلل پذیر نگردد بنای عشق
آنها که نام آب بقا وضع کرده‌اند
گفتند نکته‌ای ز دوام و بقای عشق
گو خاک تیره زر کن و سنگ سیاه سیم
آنکس که یافت آگهی از کیمیای عشق
پروانه محو کرد در آتش وجود خویش
یعنی که اتحاد بود انتهای عشق
اینرا کشد به وادی و آنرا برد به کوه
زینها بسی‌ست تا چه بود اقتضای عشق
وحشی هزار ساله ره از یار سوی یار
یک گام بیش نیست ولیکن به پای عشق


برچسب ها: مستغنی ، است از ، همه ، عالم ، گدای ، عشقوحشی بافقی ،

دوشنبه 10 اسفند 1394

باده، کو تا، خرد این، دعوی؟، بیجا ،ببرد،- وحشی بافقی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :وحشی بافقی ،




باده کو تا خرد این دعوی بیجا ببرد
بی‌خودی آید و ننگ خودی از ما ببرد
خوش بهشتیست خرابات کسی کان بگذاشت
دوزخ حسرت جاوید ز دنیا ببرد
ما و میخانه که تمکین گدایی‌در او
شوکت شاهی اسکندر و دارا ببرد
جام می کشتی نوح است چه پروا داریم
گر چه سیلاب فنا گنبد والا ببرد
جرعهٔ پیر خرابات بر آن رند حرام
که به پیش دگری دست تمنا ببرد
عرصهٔ ما به مروت که ز عالم کم شد
هدهدی کو که به سر منزل عنقا ببرد
شاخ خشکیم به ما سردی عالم چه کند
پیش ما برگ و بری نیست که سرما ببرد
خانه آتش زدگانیم ستم گو میتاز
آنچه اندوخته باشیم به یغما ببرد
وحشی از رهزن ایام چه اندیشه کنیم
ما چه داریم که از ما نبرد یا ببرد


برچسب ها: باده ، کو تا ، خرد این ، دعوی؟ ، بیجا ، ببرد وحشی بافقی ،

دوشنبه 10 اسفند 1394

گرم آمد ،و بر آتش، شوقم، نشاند ،و رفت، - وحشی بافقی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :وحشی بافقی ،

 
گرم آمد و بر آتش شوقم نشاند و رفت
آتش به جای آب ز چشمم فشاند و رفت
آمد چو باد و مضطربم کرد همچو برق
وز آتشم زبانه به گردون رساند و رفت
برخاستم که دست دعایی برآورم
دشنام داد و راه دگر کرد و راند و رفت
از پی دویدمش که عنان گیریی کنم
افراشت تازیانه و مرکب جهاند و رفت
وحشی نشد نصیبم ازو تازیانه‌ای
چشمم به حسرت از پی او بازماند و رفت


برچسب ها: گرم آمد ، و بر آتش ، شوقم ، نشاند ، و رفت وحشی بافقی ،

دوشنبه 10 اسفند 1394

بـه طـوف، کعـبـه،من، خـاکسـار، خـواهم، رفـت - وحشی بافقی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :وحشی بافقی ،

به طوف کعبه من خاکسار خواهم رفت
ولی به یاد سر کوی یار خواهم رفت
اگر به باغ روم بهر دیدن گل و سرو
به یاد قامت آن گلعذار خواهم رفت
جدا ز یار چه باشم درین دیار مقیم
چو یار کرد سفر زین دیار خواهم رفت
مرا به میکده ، ای محتسب رجوعی نیست
اگر روم پی دفع خمار خواهم رفت
به رهگذارش اگر خاک ره شود سر من
کجا چو وحشی از آن رهگذار خواهم رفت


برچسب ها: بـه طـوف ، کعـبـه ، من ، خـاکسـار ، خـواهم ، رفـت - وحشی بافقی ،


من آن مرغـم کـه افـکـندم بـه دام سـد بـلا خـود را به یـک پــرواز بــی هـنـگـام کـردم مـبــتــلـا خــود را
نه دستی داشتـم بـر سر، نه پـایی داشتـم در گل به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را
چــنــان از طــرح وضــع نـاپــســنـد خــود گــریـزانـم که گر دستـم دهد از خـویش هم سـازم جـدا خـود را
گر این وضع است می ترسم که با چندین وفاداری شــود لـازم کـه پــیـشــت وانـمـایـم بــیـوفــا خــود را
چـو از اظـهار عـشـقـم خـویش را بـیگـانه می داری نـمـی بـایسـت کـرد اول بـه این حـرف آشـنـا خـود را
بـبـین وحشی که در خوناب حـسرت ماند پـا در گل کـسـی کـو بــگـذرانـدی تــشـنـه از آب بــقـا خــود را


برچسب ها: من آن ، مرغـم ، کـه افـکـندم ، بـه دام ، سـد بـلا ، خـود را - وحشی بافقی ،

تعداد کل صفحات: 4 1 2 3 4