تبلیغات
مولا110 - مطالب احمد جام
چهارشنبه 20 خرداد 1394

اشعاری از شیخ احمد جام

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :احمد جام ،

غره مشو که مرکب مردان مرد را/در سنگلاخ بادیه پی ها بریدهاند
نومید هم مباش که رندان باده نوش/ ناگه به یک ترانه به منزل رسیدهاند


رباعیات
عشق آینه ایست کاندرو زنگی نیست/ با بی خبران در این سخن جنگی نیست
دانی که که را عشق، مسلم باشد/ آن را که ز بدنام شدن ننگی نیست
 ٭٭٭
چون تیشه مباش و جمله بر خود متراش/ چون رنده ز کار خویش بی بهره مباش
تعلیم زاره گیر در عقل معاش/ چیزی سوی خود میکش و چیزی میپاش
 ٭٭٭
با درد بساز چون دوای تو منم/ در کس منگر که آشنای تو منم
گر بر سر کوی عشق ما کشته شوی/ شکرانه بده که خونبهای تو منم
 ٭٭٭
چون قدر به نیستی است هستی کم کن/هستی بت تست بت پرستی کم کن
 از هستی و نیستی چو فارغ گشتی/ می نوش شراب ذوق و مستی کم کن
 ٭٭٭
تا یک سر موی از تو هستی باقی است/ آیین دکان خودپرستی باقی است
گفتی بت پندار شکستم، رستم/ آن بت که ز پندار برستی، باقی است