افشین یداللهی (زاده دی ۱۳۴۷ در اصفهان)، پزشک متخصص اعصاب و روان و از ترانه‌سرایان اهل ایران می‌باشد. پدر افشین یدالهی از بزرگان شهر ایزدخواست بوده است و مادر وی نیز اهل اسفرجان است.[1]

آغاز ترانه‌سرایی

وی فعالیت‌های حرفه‌ای ترانه‌سرایی خود را در سال ۱۳۷۶ در سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران آغاز نمود. نخستین ترانه‌های وی با آهنگسازی فؤاد حجازی و شادمهر عقیلی و با خوانندگی خشایار اعتمادی، اجرا می‌شد.[۲]

تیتراژ برنامه‌های تلویزیونی

یداللهی برای تیتراژ بسیاری از سریال‌های خوشنام تلویزیونی، ترانه‌هایی سروده است. بیشترین شهرت وی در این زمینه به واسطه سرودن ترانه سریال شب دهم و مدار صفر درجه و ترانهٔ هرچی آرزوی خوبه مال تو می‌باشد.[۳]

خانه ترانه

یداللهی چندین سال است که اداره انجمنی به نام خانه ترانه را بر عهده دارد. خانه ترانه در سال ۱۳۸۰ با همکاری ترانه‌سرایانی از قبیل سعید امیر اصلانی، بابک صحرایی، یغما گلرویی، افشین سیاهپوش، نیلوفر لاری‌پور، محمدرضا حبیبی و افشین یداللهی راه‌اندازی شد. این جلسات به خواندن ترانه، نقد ترانه و جلسات کارگاهی اختصاص می‌یافت. جلسات خانه ترانه سپس به فرهنگسرای قانون و پس از آن به فرهنگسرای شفق انتقال یافت.

در طی سالهای گدشته به تدریج ترانه‌سراهای مؤسس خانه ترانه به دلایل مختلفی از آن جدا شدند و افشین یداللهی تنها فرد باقی‌مانده از هیئت مؤسس این انجمن است که بعد از این اتفاق همچنان اداره خانه ترانه را بر عهده دارد. جلسات خانه ترانه در فرهنگسرای شفق تاکنون از اثربخش‌ترین جلسات اجرایی بوده و همکاری آهنگسازانی از قبیل بابک بیات و داریوش تقی پور را نیز در پی داشته است.

مکان اجرایی خانه ترانه، در گذر زمان دستخوش تغییراتی بوده است

از ترانه‌سرایان قدیمی در خانه ترانه می‌توان به اسامی: نادر بختیاری. مونا برزوئی. ساناز صفایی. علیرضا سلیمانی. روزبه بمانی. سیامک رجاور. فروه مخصوص. بامداد بامداد. کوروش سمیعی. سعید کریمی. صابر قدیمی. میثاق جوهری. وحید عربانی. مهسا سماواتی. المیرا آقازاده. نیما کوکلانی. میثم یوسفی؛ و بسیاری دیگر از اعضا قدیمی انجمن اشاره نمود.[۴][

منابع

1-خبرآنلاین - نسخه‌ای که افشین یدالهی برای مردم پیچید

2- افشین یداللهی را بهتر بشناسید - آکاایران - مقالات موسیقی -آکاایران

3- روزنامه شرق 90/4/29: افشین یداللهی را بهتر بشناسید

4-روزنامه شرق 90/4/29: افشین یداللهی را بهتر بشناسید

5-مصاحبه با یغما گلرویی و افشین یداللهی







یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونمکشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید ورفت
یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید ورفت
من در سکوت و بغض و شکایت ر سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید ورفت
تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید ورفت
شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرحم به زخم فاجعه گونم کشید ورفت
تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید ورفت
دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

 -----------------

  مدار صفر درجه

 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید


من عاشق چشمت شدم ، نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

 

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو ، نه آتشی و نه گِلی

چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی

 

من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر

چیز ر آنسوی یقین شاید کمی هم کیش تر

آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود

دیگر فقط تصویر من در مردمکهای تو بود

 

من عاشق چشمت شدم...

 

 

شاعر: دکتر افشین یداللهی

 --------------

وقتی گریبان  عدم

با دست خلقت می درید
وقتی ابد  چشم تو را

پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را 
در آسمان ها می
 کشید 
وقتی عطش طعم تو را 

با  اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم 
نه عقل بود و نه دلی 

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

یک آن شد این عاشق شدن 
دنیا همان یک لحظه بود 
آن دم که چشمانت مرا 

از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم 

شیطان به نامم سجده کرد!

 آدم زمینی تر شد و 
 عالم به آدم، سجده کرد
!

 

من بودم و چشمان تو 
نه آتشی و نه گلی  
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

------------------

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود                     

گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل میزند                    

در راه هوشیاری خود مست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست     

وقتی که قلب خون شده بشکست میرود

اول اگرچه با سخن از عشق آمده                          

آخر خلاف آنچه که گفته است می رود

گاه یکسی نشسته که غوغا به پا کند                       

وقتی غبار معرکه بنشست می رود

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد                      

آن دیگری همیشه به پیوست می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای                           

وقتی میان طایفه ای پست می رود

هرجند مضحک است و پر از خنده های تلخ                 

بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست               

تیریست بی نشانه که از شصت می رود

بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند                    

اما مسیر جاده به بن بست می رود

 ------------------

 

رفاقت گاهی اشکه گاهی خونه

رفاقت گاهی از جنس جنونه

یه وقتایی تموم ِ دین و دنیا

برای آدمای بی نشونه

 

همون بی ادعاهایی که گاهی

نمی دونی چقدر عاشق تر از مان

همونایی که حتی از خدا هم

به این آسونیا چیزی نمیخوان

 

اگه عشقی نبود فقط رفاقت

می تونست عشقو تو دنیا بیاره

نمیشه دل به عشق ِ اون کسی داد

که میتونه رفیقو جا بذاره

 

رفاقت مثله خاک سرزمینه

واسه قربونی عشق  ِ تو و من

میشه دریا شدن مشکل نباشه

به شرط ِ ساده ی از خود گذشتن

 --------------------

شب دهم

مرز در عقل و جنون باریـــک است

كفر و ایمان چه به هم نزدیک است

عشق هم در دل ما سردرگم

مثل ویرانی و بهت مــــــردم


گیسویت تعزیتی از رویـا

شب طولانی خون تا فردا

خون چرا در رگ من زنـجیر است

زخم من تشنه تر از شمشیر است

مستم از جام تهی حیرانی

باده نوشیده شده پنهانــــی

عشق تو پشت جنون محو شـده

هوشیاری است مگو سهو شده

من و رسوایی و این بار گناه

تو و تنهایی و آن چشم ســیاه

از من تازه مسلمان بگذر ، بگــذر

بگذر ، از سر پیمان بگذر ، بگذر


دین دیوانه به دین عشق تو شـــد

جاده ی شك به یقین عشق تو شد

مستم از جام تهی ، حیرانی

باده نوشیده شده پنـــــــهانی  

 

 



جمعه 8 خرداد 1394

افشین یدالهی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :افشین یداللهی (متولداصفهان) ،

از کفر من تا دین تو راهی به جز تردید نیست

دلخوش به فانوسم نکن، اینجا مگر خورشید نیست

با حس ویرانی بیا تا بشکند دیوار من

چیزی نگفتن بهتر از تکرار طوطی وار من

بی جستجو ایمان ما از جنس عادت می شود

حتی عبادت بی عمل وهم سعادت می شود

با عشق آنسوی خطر جائی برای ترس نیست

در انتهای موعظه دیگر مجال درس نیست

کافر اگر عاشق شود بی پرده مومن می شود

چیزی شبیه معجزه با عشق ممکن می شود

--------------


وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم ترا پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز ترا در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم ترا با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم, نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود 
ان دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
ادم زمینی تر شد وعالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو, نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

---------------

مرز در عقل و جنون باریک است
 کفر و ایمان چه به هم نزدیک است

 عشق هم در دل ما سردرگم
مثل ویرانی و بهت مردم

گیسویت تعزیتی از رویا
شب طولانی خون تا فردا

خون چرا در رگ من زنجیر است
زخم من تشنه تر از شمشیر است

مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی

عشق تو پشت جنون محو شده
هوشیاریست مگو سهو شده

من و رسوایی و این بار گناه
تو و تنهایی و آن چشم سیاه

از من تازه مسلمان بگذر
بگذر از سر پیمان بگذر

دین دیوانه بدین عشق تو شد
جاده شک به یقین عشق تو شد

مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات