تبلیغات
مولا110 - مطالب عماد خراسانی
جمعه 13 شهریور 1394

از تـو آنی دل دیـوانهٴ من غـافل نیست - عماد خراسانی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :عماد خراسانی ،




از تـو آنی دل دیـوانهٴ من غـافل نیست 
اینکه درسینهٴ من هست تو هستی دل نیست
آنکـه بـالا و بَـرِ زلـف دلا ویـز تـو را 
دیـد و زنجیـری زلـف تو نشد عاقل نیست 
شـرم از مـوی سپید و رخ پُـر چین دارم 
ورنه آنکیست که برچون تو بُتی مایل نیست 
مکن آزار دلی را کـه بـه جان طالب تست 
وانگهش هیچ جـز این هـدیهٴ نا قابل نیست 
آه ای عشق چه سود از کشش و کوشش ما 
عمر ما عمر حباب است و تـو را ساحل نیست 
به سراشیب چهل چون بنهـی پای ، بدان
قـدر انفاس که بس فاصلـه تا منزل نیست 
سیم و زر جوئی و در پنجهٴ پنجاه اسیر 
تـو اگـر غافلی از خویش قضا غافل نیست 
آرزو کم کـن و از حرص بپـرهیز کـه آز
آب شوری است کزان غیرعطش حاصل نیست 
آنکـه پـا بـر سر مـوری بنهد از سـر عمد 
گـر سلیمان زمـان است یقیـن کامل نیست 
بعد هفتاد به مستی گذران عمـر ، عماد
حمل این بار گران به از این محمل نیست





برچسب ها: ادبیات ، شعر ،

شنبه 24 مرداد 1394

ایکاش دلت از دل تنگم خبری داشت(عماد خراسانی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :عماد خراسانی ،

 

ایکاش دلت از دل تنگم خبری داشت

یا ناله من در دل سنگت اثری داشت

یا شام فراقت ز پی خود سحری داشت

یا نرگس مخمور تو بر من نظری داشت

ترسم نشوی با خبر از حال دل من

تا سوسن و سنبل به در آید ز گِلِ من

هر کس که تو را دید ز خود کرد فراموش

هر کس که لبت دید شد از غیر تو خاموش

ایکاش شبی بینمت از می شده مدهوش

رندانه کشم تا سحرت تنگ در آغوش

ای زلف طلایی، تو کجایی، تو کجایی

کز کار فرو بسته دل عقده گشایی

جز گونه ات، ای مه، گل بی خار که دیده

جز چشمِ تو مردم کشی بیمار که دیده

جز سروِ قدت، سرو به رفتار که دیده

جز لعلِ لبت، لعل شکربار که دیده

ایکاش شبی تنگ در آغوش تو باشم

می از کف تو گیرم و مدهوش تو باشم

خوش بخت تر از من بُوَد آن پیرهن تو

شب تا به سحر نرم خورد بر بدن تو

گیرد همه شب تنگ در آغوش تن تو

افتد به برش زلف شکن در شکن تو

ای ماهِ من، آه از تو، به عاشق نظری کن

ای آهِ من، آه از تو به قلبش اثری کن

ایکاش سرم بر سر زانوی تو باشد

یا پنجه من شانه گیسوی تو باشد

امشب لب من بر لب خوشگوی تو باشد

شب تا به سحر چشمِ من و رویِ تو باشد

ایکاش بیایی و نهی لب به لب من

تا خوش گذرد با سر زلف تو شب من

گر دیده مهتاب چمن سایه و روشن

ای حور ز جا خیز که جنت شده گلشن

ای دوست، مکن گوش به افسانه دشمن

یک امشبه کن لعل لبت وقف دل من

ای ماه، ز جا خیز و خجل کن مه و مهتاب

امشب به کناری دل طوفان زده دریاب

ای کوزه می ام، در چمنی با تو پریزاد

گر دست دهد جنت و کوثر بَرَم از یاد

گر سرو به رقص آید و گر مرغ به فریاد

گر زلف تو آشفته شود بر اثر باد

از دست تو مِی گیرم و روی تو ببینم

دعوی کنم آن لحظه که در خلد برینم

ای برده سر زلف تو آرام و قرارم

تا چند برای تو غم دل بشمارم

تا چند به جای تو بُوَد اشک کنارم

از مرغ سحر پرس که هر شب به چه کارم

کاش ای سحر از بهر خدا زود تر آیی

یا ای مه تابان تو به جای سحر آیی

ایکاش نمی دیدمت ای ماه دل افروز

تا کس نشنیدی ز من این ناله دلسوز

ای گونه تو سرخ تر از لاله نوروز

نیکی کن و نشنو ز رقیبان بد آموز

ایکاش دلت از دل تنگم خبری داشت

یا ناله من در دل سنگت اثری داشت

 


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،

دوشنبه 19 مرداد 1394

گر چه مستیم و خرابیم چو شب های دگر(عماد خراسانی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :عماد خراسانی ،

  


گر چه مستیم و خرابیم چو شب های دگر

 بـاز كن سـاقی ِ مجلس ، سر مـینای دگر

 امـشـبـی را كـه در آنیم غـنیمت شـمریم

 شاید ای جـان نرسیدیم به فـردای دگر

 مست مستم مشكن قدر خود ای پنجه غم

 من به میخانه ام امشب تو برو جای دگر

 چه به میخانه چه محراب حرامم باشد

 گر به جز عشق توام هست تمنای دگر

 تـاروم از پی یــار دگری مـی بـایـد

 جز دل من دلی و جز تو دلارای دگر

 گر بهشتی است ، رخ تست نگارا كه در آن

 میتوان كرد به هر لحظه تماشای دگر

 از تو زیبا صنم  این قدر، جفا زیبا نیست

 گیرم این دل نتوان داد به زیبای دگر

 می فروشان همه دانند عمادا كه بود

 عاشقان را حرم و دیر و كلیسای دگر

 


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،

شنبه 17 مرداد 1394

قصر امید مرا شعله به دندانه رسید(عماد خراسانی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :عماد خراسانی ،



قصر امید مرا شعله به دندانه رسید

باز دست که بگیسوی تو جز شانه رسید؟

جان ز حسرت به لبم آمد و دل رفت ز دست

ای خوش آن لب که دمی بر لب جانانه رسید

شیخ میگفت که «فردوس به مستان ندهند»

گو بجنت نرسد هرکه به میخانه رسید

دست زاهد ز چه بوسیم که این دست تهی

نه بچنگ و نه به تار و نه به پیمانه رسید

گوهر مهر و وفا از دل ما باید جست

دولت داشتن گنج به ویرانه رسید

ماه من گفت شدم مست ز شعرت، چه عجب

امشبم گر به فلک نعرهء مستانه رسید

هیچ پروانه ندیده است ز نزدیکی شمع

آنچه از دوری تو بر من دیوانه رسید



برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،

شنبه 17 مرداد 1394

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد(عماد خراسانی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :عماد خراسانی ،


تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
نیست دیگر بخرابات خرابی چون من
باز خواهی که مرا سیل دمادم ببرد
حال آن خسته چه باشد که طبیبش بزند
زخم و بر زخم نمک پاشد و مرهم ببرد
پاکبازی که تو خواهی نفسی بنوازیش
نه عجب باشد اگر صرفه ز عالم ببرد
آنکه بر دامن احسان تواش دسترسی است
بدهان خاکش اگر نام ز حاتم ببرد
زنگ چل سالهء آئینهء ما گرچه بسی است
آتشی همدم ما کن که به یکدم ببرد
رنج عمری همه هیچ است اگر وقت سفر
رخ نماید که مرا با دل خرم ببرد
من ندانم چه نیازی است تو را با همه قدر
که غمت دل ز پریزاده و آدم ببرد
جان فدای دل دیوانه که هر شب بر تست
کاش جاوید بدان کوی مرا هم ببرد
من ننالم ز تو، لیکن نه سزا هست کسی
درد با خود ز در عیسی مریم ببرد
ذکر من نام دلارای حبیب است عماد
نیست غم دوست اگر نام مرا کم ببرد

 


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،

تعداد کل صفحات: 2 1 2