جمعه 8 خرداد 1394

عشق در شعر آتش اصفهانی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :آتش،اصفهانی ،

آنكه بر خوان غم عشق تو مهمانم كرد
خاطرش شاد كه شرمنده ی احسانم كرد
گفته بودم كه ننوشم می و عشرت نكنم
فصل گل آمد و از گفته پشیمانم كرد
جان من از مرض عشق بفرمان تو شد
نازم آن درد كه شایسته ی درمانم كرد
هدهد باد صبا نامه ی بلقیس وشی
بر من آورد و از آن نامه سلیمانم كرد
آنكه از برگ گلش خار خلد بر كف پا
چشم بد دور كه جان سر م‍ژگانم كرد
گر دلت سنگ بود میشود از غصه کباب
گر بگویم که فراق تو چه با جانم کرد
دوش از زلف شكن در شكنت باد صبا
بسكه آشفته به من گفت پریشانم كرد
بی تو ای غنچه دهانسیر گل و گردش باغ
غنچه سان، تنگدل و سر بگریبانم كرد
آفرین بر قلم شهد فشانت "آتش"
كه ز شیرین سخنی شهره ی ایرانم كرد 


یکشنبه 6 اردیبهشت 1394

آتش اصفهانی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :زندگینامه ها ،آتش،اصفهانی ،


آتش اصفهانی از شعرای پارسی گوی اواخردوره قاجار و ابتدای دوره پهلوی است.

میرزا حسن اصفهانی فرزند ملا محمد صادق اصفهانی (درگذشت: ۱۳۲۸ق) در سال ۱۲۸۴ ق یا ۱۲۸۶ق در اصفهاندیده به جهان گشود.

علاوه بر شاعری در هنرهای بسیاری چیره‌دست گشت و در وادی شعر نیز بر اثر تماس با عنقای اصفهانی و عمان سامانی و آشفته و حیدر کمالی دارای ذوق فراوان شد. وی در اول امرتخلص بینوا را برگزیده بود ولی بعدها تخلصش را به آتش تغیر داد.

نمونه شعر

لب اگراین است که من دیده‌ام

زاهد صد ساله شود بت‌پرست


منبع : دانشنامه آزاد ویکی پدیا











میرزا حسن اصفهانی متخلص به  " آتش " فرزند حاج میرزا آقا فرزند میرزا محمد طاهر بروجنی از شاعران اصفهان در قرن چهاردهم هجری است. او در سال ۱۲۸۶ ه. ق. متولد شد و پس از تحصیلات ابتدائی به شغل زنجیره بافی ، گلدوزی دستی و یراق دوزی پرداخت و  چند سال  به آخر عمر مانده سرمایه ای به پسران کار آزموده حسین واحمد داد و داروخانه ای که نخست دواخانه اتحادیه و سپس بنام دارو خانه آتش مشهور گشت نزدیک چهار سوق شاه که از نقاط معتبر بازار است بنیاد کرد .


نمونه شعر :

 

کیست فرهاد که در عشق شود ثانی ما               کوره   را  آب  کند   بی سرو سامانی   ما

آنقدر از دل دیوانه    گرفتیم      سراغ              که دل دشت جنون سوخت به حیرانی ما

وقت آن است که خیزد تن  خاکی  زمیان            تا   حضور  تو   شود   مجلس   روحانی ما

ترسم از آن که کنی خوار و بدورش فکنی          ورنه  کس دل  ندهد  بر  تو  به  آسانی   ما

ناخدائی مکن ای نوح و مجو  باد   مراد             که  به  ساحل  نرسد  کشتی  طوفانی ما

مهر رخسار تو پنهان نتوان ساخت به دل           که  چو   خورشید  هویداست ز  پیشانی ما

بس که جمعیّت زلف تو صبا ریخت به هم          مو به مو   ریخته   شد   طرح   پریشانی   ما

« آتش » از زاهد خودبین مطلب راه نجات         که   بود     دزد   ره   و     غول    بیابانی   ما



منبع :http://ehsannasr82.blogfa.com/



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic