تبلیغات
مولا110 - مطالب ابوالقاسم لاهوتی



خبر داری که از غم ، آتشی آفروختم بی تو 


در آن آتش ،  سراندر پای خود را سوختم بی تو 


به هر شهری هزاران ماهرو دیدم ، ولی ز آنها 


به آن چشمت قسم، چشمان خود را دوختم بی تو 


بتان سازند حیلت ها ، که گردند آشنا با من 


ولی من، گپ میان ما بماند، سوختم بی تو 


پر است از اشک و از لخت جگر پیوسته دامانم 


چقدر، ای مه ببین، لعل و گهر اندوختم بی تو 


خریداران فراوانند و پر سرمایه، اما من 


به چیزی جز خیالت ، خویش را نفروختم بی تو 


مرا کشتند و از مهر تو روگردان نگردیدم 


عزیزم ، بین چه سان درس وفا آموختم بی تو 


به لاهو تی سخن از مهربانی های تو گفتم 


بدین سان پارگی های دلش را دوختم بی تو 


به آن چشمت قسم، چشمان خود را دوختم بی تو