تبلیغات
مولا110 - مطالب نظامی گنجوی
یکشنبه 8 شهریور 1394

ای همـه هسـتـی زتـو پـیدا شـده - نظامی گنجوی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :نظامی گنجوی ،





ای همـه  هسـتـی زتـو پـیدا شـدهخــاک ضـعـیـف از تــو تــوانـا شــده
زیــرنــشــیــن عــلــمــت کــایـنــاتمـا بــتــو قـائم چـو تــو قـائم بــذات
هـســتــی تــو صـورت پــیـونـد نـیتـو بـکـس و کـس بـتـو مـانـنـد نـی
آنــچــه تـــغــیــر نــپـــذیــرد تـــوئیوانـکـه نـمـردسـت و نـمـیـرد تـوئی
ما همه فـانی و بـقـا بـس تـراسـتمـلـک تـعـالـی و تـقـدس تــراسـت
خــاک بــه فـرمـان تــو دارد سـکـونقـبــه خـضـرا تــو کـنـی بــیـسـتـون
جـز تـو فـلـکـرا خـم چـوگـان کـه داددیـک جـسـد را نـمـک جـان کـه داد
چـون قـدمـت بــانـک بــر ابـلـق زنـدجـز تــو کـه یـارد کـه انـاالـحـق زنـد
رفـــتـــی اگـــر نـــامـــدی آرام تــــوطـاقـت عـشـق از کـشـش نـام تـو
تــا کــرمـت راه جــهـان بــرگــرفــتپـشـت زمـیـن بــار گـران بـرگـرفـت
گــرنـه زپــشــت کــرمــت زاده بــودنـاف زمـیـن از شـکـم افـتــاده بــود
عـقـد پــرسـتــش زتـو گـیـرد نـظـامجـز بـتـو بـر هست پـرستـش حرام
هـر کـه نـه گـویای تـو خـامـوش بـههـر چــه نـه یـاد تــو فـرامـوش بــه
ساقی شب دستـکش جام تـستمرغ سحـر دسـتـخـوش نام تـست
پـــرده بـــرانـــداز و بـــرون آی فـــردگــر مــنــم آن پــرده بــهـم در نـورد
عــجــز فـلـک را بــه فـلـک وانـمـایعـقـد جــهـانـرا زجــهـان واگـشـای
نـــســـخ کـــن ایــن آیـــت ایـــام رامـســخ کـن ایـن صــورت اجــرام را
حـــرف زبـــانــرا بـــه قــلــم بـــازدهوام زمـــیـــن را بـــه عـــدم بــــازده
ظــلــمـتــیـانـرا بــنـه بــی نـور کــنجـــوهــریــانـــرا زعـــرض دور کـــن
کرسی شش گوشه بهم در شکنمــنــبــر نــه پــایـه بــهـم درفــکــن
حــقــه مـه بــر گــل ایـن مـهـره زنســنــگ زحــل بــر قــدح زهــره زن
دانـه کـن ایـن عـقـد شــب افـروز راپــر بــشــکــن مــرغ شــب و روز را
از زمـی ایـن پـشـتـه گـل بـر تـراشقـالـب یکـخـشـت زمـین گـومـبـاش
گـرد شـب از جـبـهـت گـردون بـریـزجـبـهه بـیفـت اخـبـیه گـو بـرمـخـیز
تــــا کــــی ازیـــن راه نــــوروزگــــارپـــرده ای از راه قـــدیــمــی بـــیــار
طــرح بــرانـداز و بــرون کـش بــرونگـردن چــرخ از حــرکـات و ســکـون
آب بـــــریــــز آتـــــش بـــــیــــداد رازیــرتـــر از خـــاک نــشـــان بـــاد را
دفـتــر افـلـاک شـنـاســان بــســوزدیـده خــورشـیـد پــرسـتــان بــدوز
صــفـر کـن ایـن بــرج زطـوق هـلـالبـاز کـن این پـرده ز مشـتـی خـیال
تــا بـــه تــو اقــرار خــدائی دهــنــدبــر عــدم خــویـش گــوائی دهـنــد
غنچـه کمر بـسـتـه که ما بـنده ایمگل همه تن جان که به تو زنده ایم
بـی دیتـسـت آنکـه تـو خـونـریزیشبــی بــدلـسـت آنـکـه تـو آویـزیـش
مــــنـــزل شــــب را تــــو دراز آوریروز فـــرو رفــــتــــه تــــو بــــازآوری
گـرچـه کـنـی قـهـر بــسـی را ز مـاروی شـکـایـت نـه کـســی را ز مـا
روشــنـی عـقـل بــه جــان داده ایچــاشــنــی دل بــه زبــان داده ای
چـرخ روش قطـب ثـبـات از تـو یافتبــاغ وجـود آب حـیـات از تــو یـافـت
غـمـزه نسـرین نه ز بـاد صـبـاسـتکـز اثــر خـاک تــواش تــوتــیـاسـت
پـرده سـوسـن که مصابـیح تـسـتجـمله زبـان از پـی تـسبـیح تـست
بـنده نظـامی که یکی گوی تـسـتدر دو جـهان خـاک سر کوی تـست
خــاطــرش از مــعــرفــت آبــاد کــنگـــردنـــش از دام غــــم آزاد کــــن




منبع:http://www.wikidorj.com/


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،

یکشنبه 8 شهریور 1394

نظامی گنجه‌ای (گنجوی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :زندگینامه ها ،نظامی گنجوی ،

نظامی گنجه‌ای (گنجوی)، جمال‌الدین ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی متخلص به نظامی (زادهٔ ۵۳۵ در گنجه - درگذشتهٔ ۶۰۷-۶۱۲) شاعر و داستان‌سرای ایرانی‌تبار پارسی‌گوی قرن ششم هجری، که به‌عنوان پیشوای داستان‌سرایی در ادب فارسی شناخته شده است.

مروری بر زندگی 

از زندگانی نظامی اطلاعات دقیق در دست نیست و در بارهٔ سال تولد و وفات او نقل‌های تذکره‌نویسان مختلف است. آنچه مسلم در شهر گنجه می‌زیست و در همین شهر وفات یافت.
وی خیلی زود یتیم شد و از ابتدا توسط دایی مادرش بزرگ شد و تحت حمایت وی تحصل نمود.مادر او از اشراف کرد بوده و این بر پایهٔ یک بیت از دیباچهٔ لیلی و مجنون («گر مادر من رئیسهٔ کرد...») دانسته شده است.در باره زادگاه پدری او آنچه در تذکره‌ها آمده بر پایۀ برخی از شعرهای او روستای تا در تفرش است.
از اشاره‌های موجود در خسرو و شیرین دانسته می‌شود که اولین همسر او، کنیزکی که دارای دربند به عنوان هدیه‌ برایش فرستاده بود، زمانی که نظامی سرودن خسرو و شیرین را به پایان رساند و پسرشان محمد هفت سال بیشتر نداشت، از دنیا رفته بوده است.در لابلای شعرهای نظامی اشاره‌هایی به دو همسر بعدی او نیز دیده می‌شود که هر دو در زمان حیات شاعر درگذشته‌اند.
نظامی از دانش‌های رایج روزگار خویش (علوم ادبی، نجوم، علوم اسلامی و زبان عرب) آگاهی وسیع داشته و این خصوصیت از شعر او به‌روشنی دانسته می‌شود. از معاصران خود با خاقانی دوستی داشت، و در مرثیهٔ او سرود:

همی گفتم که خاقانی دریغاگوی من باشد
دریغا من شدم آخر دریغاگوی خاقانی

نظامی همه عمر خود را در گنجه در زهد و عزلت بسر برد و تنها در ۵۸۱ سفری کوتاه به دعوت سلطان قزل ارسلان (درگذشتهٔ ۵۸۷) به سی فرسنگی گنجه رفت و از آن پادشاه عزت و حرمت دید. نظامی هرچند شاعری مدح‌پیشه نبوده، با تعدادی از فرمانروایان معاصر مربوط بوده است، از جمله: فخرالدین بهرامشاه پادشاه ارزنگان از دست‌نشاندگان قلج ارسلان سلطان سلجوقی روم که کتاب مخزن الاسرار را به نام او کرده است، اتابک شمس‌الدین محمد جهان پهلوان که منظومه خسرو و شیرین به او تقدیم شده است، طغرل بن ارسلان سلجوقی و قزل ارسلان بن ایلدگز که در همین منظومه از ایشان نام برده است، ابوالمظفر اخستان بن منوچهر شروانشاه که لیلی و مجنون را به نام او کرده است.
نظامی در فاصلهٔ سال‌های ۶۰۲ تا ۶۱۲ در گنجه درگذشت و آرامگاهی به او در همان شهر منسوب است.

شاعری و سبک نظامی
نسخهٔ خطی از خمسهٔ نظامی، اثر هنرمند ایرانی کمال‌الدین بهزاد، مربوط به ۱۴۹۴ میلادی، که ماجرای معراج پیامبر اسلام را بازگو می‌کند.
نظامی از شاعرانی است که باید او را در شمار ارکان شعر فارسی و از استادان مسلم این زبان دانست. وی از آن سخنگویانی است که مانند فردوسی و سعدی توانست به ایجاد و تکمیل سبک و روشی خاص دست یابد. اگر چه داستان‌سرایی در زبان فارسی به وسیله نظامی شروع نشده لیکن تنها شاعری که تا پایان قرن ششم توانسته‌است شعر تمثیلی را به حد اعلای تکامل برساند نظامی است.
وی در انتخاب الفاظ و کلمات مناسب و ایجاد ترکیبات خاص تازه و ابداع معانی و مضامین نو و دلپسند و تصویر جزئیات بانیروی تخیل و دقت در وصف مناظر و توصیف طبیعت و اشخاص و به کار بردن تشبیهات و استعارات مطبوع و نو، در شمار کسانی است که بعد از خود نظیری نیافته‌است. 
ضمناً بنا بر عادت اهل زمان از آوردن اصطلاحات علمی و لغات و ترکیبات عربی وافر و بسیاری از اصول و مبانی حکمت و عرفان و علوم عقلی به هیچ روی ابا نکرده و به همین سبب و با توجه به دقت فراوانی که در آوردن مضامین و گنجانیدن خیالات باریک در اشعار خود داشت، سخن او گاه بسیار دشوار و پیچیده شده است. با این حال مهارت او در ایراد معانی مطبوع و قدرت او در تنظیم و ترتیب منظومه‌ها و داستان‌های خود باعث شد که آثار او بزودی مورد تقلید قرار گیرد.
نظامی گرچه شاعری داستان‌سراست و بیشتر به داستان‌های عاشقانه و یا به قول خود وی به «هوسنامه‌»ها پرداخته است، ولی او شاعری است حکیم و اندیشه‌ور، آشنا با فرهنگ و تاریخ ایران، که در پس قصه‌ها و هوسنامه‌هایش نکاتی عمیق نهفته است، و به همین سبب است که او چند بار از خوانندگان مثنوی‌هایش خواسته است تا رازها و رمزهای موجود در شعر او را نیز کشف کنند، از جمله در این دو بیت در هفت پیکر:

هر چه در نظم او ز نیک و بد است
همه رمز و اشارت خرد است
هر یک افسانه‌ای جداگانه
خانهٔ گنج شد نه افسانه

اشعار نظامی گنجوی با سرچشمه فرهنگ ایرانی او، ایران پیشااسلامی و پسااسلامی را وحدت میبخشد. 

نظامی گنجوی و پیشینیان

پاره‌ای از داستانهای نظامی در شاهنامه نیز آمده است، ولی نظامی از لحاظ سبک و سخنوری از فخرالدین اسعد گرگانی نیز بهره برده است. 
او در کتابهای خسرو و شیرین و لیلی و مجنون و اسکندرنامه و هفت پیکر از فردوسی و شاهنامه نام می‌آورد. برای نمونه در اسکندرنامه فردوسی را سخنگوی پیشینه دانای طوس میخواند. همچنین برخی از ابیات نظامی با شاهنامه تطبیق دارد:

فردوسی:

چنان دان که شاهی و پیغمبری
دو گوهر بود در یک انگشتری

نظامی:

نزد خرد شاهی و پیغمبری
چو دو نگین است در انگشتری

آثار نظامی 

اثر معروف و شاهکار بی‌مانند نظامی، خمسه یا پنج گنج است که در قلمرو داستان‌های غنایی امتیاز بسیار دارد و او را باید پیشوای این‌گونه شعر در ادب فارسی دانست. خمسه یا پنج گنج نظامی شامل پنج مثنوی است:


مخزن الاسرار، در بحر سریع، در حدود ۲۲۶۰ بیت مشتمل بر ۲۰ مقاله در اخلاق و مواعظ و حکمت. در حدود سال ۵۷۰ به اتمام رسیده است.
خسرو و شیرین، در بحر هزج مسدس مقصور و محذوف، در ۶۵۰۰ بیت، که به سال ۵۷۶ ه' .ق. نظمش پایان گرفته است.
لیلی و مجنون، در بحر هزج مسدس اخرب مقبوض مقصور و محذوف، در ۴۷۰۰ بیت. نظم این مثنوی به سال ۵۸۸ هجری به پایان رسیده است.
هفت پیکر (که آن را بهرام‌نامه و هفت گنبد نیز خوانده‌اند)، در بحر خفیف مسدس مخبون مقصور و محذوف، در ۵۱۳۶ بیت، در سرگذشت افسانه‌ای بهرام گور.
اسکندرنامه، در بحر متقارب مثمن مقصور و محذوف، در ۱۰۵۰۰ بیت، مشتمل بر دو بخش شرفنامه و اقبالنامه که در حوالی سال ۶۰۰ به اتمام رسیده است.


منبع:http://www.wikidorj.com/


برچسب ها: زندگینامه ، ادبیات ، شعر ، عرفان ،

پنجشنبه 5 شهریور 1394

بردن پدر مجنون را به خانه کعبه (نظامی - خمسه - لیلی و مجنون) - 2

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :نظامی گنجوی ،

در حله ما ز راه افسوس

گه رقص کند گهی زمین بوس

هردم غزلی دگر کند ساز

هم خوش غزلست و هم خوش آواز

او گوید و خلق یاد گیرند

ما را و ترا به باد گیرند

در هر غزلی که می‌سراید

صد پرده‌دری همی‌نماید

لیلی ز نفیر او به داغست

کاین باد هلاک آن چراغست

بنمای به قهر گوشمالش

تا باز رهد مه از وبالش

چون آگه گشت شحنه زین حال

دزد آبله پای ز شحنه قتال

شمشیر کشید و داد تابش

گفتا که بدین دهم جوابش

از عامریان یکی خبر داشت

این قصه بحی خویش برداشت

با سید عامری در آن باب

گفت آفت نارسیده دریاب

کان شحنه جانستان خونریز

آبی تند است و آتشی تیز

ترسم مجنون خبر ندارد

آنگه دارد که سر ندارد

زآن چاه گشاده سر که پیش است

دریافتنش به جای خویش است

سرگشته پدر ز مهربانی

برجست بشفقتی که دانی

فرمود به دوستان همزاد

تا بر پی او روند چون باد

آن سوخته را به دلنوازی

آرند ز راه چاره‌سازی

هرسو بطلب شتافتندش

جستند ولی نیافتندش

گفتند مگر کاجل رسیدش

یا چنگ درنده‌ای دریدش

هر دوستی از قبیله گاهی

می‌خورد دریغ و می‌زد آهی

گریان همه اهل خانه او

از گم شدن نشانه او

وآن گوشه‌نشین گوش سفته

چون گنج به گوشه‌ای نهفته

از مشغله‌های جوش بر جوش

هم گوشه گرفته بود و هم گوش

در طرف چنان شکارگاهی

خرسند شده به گرد راهی

گرگی که به زور شیر باشد

روبه به ازو چو سیر باشد

بازی که نشد به خورد محتاج

رغبت نکند به هیچ دراج

خشگار گرسنه را کلیچ است

باسیری نان میده هیچ است

چون طبع به اشتها شود گرم

گاورس درشت را کند نرم

حلوا که طعام نوش بهر است

در هیضه‌خوری به جای زهر است

مجنون که ز نوش بود بی‌بهر

می‌خورد نوالهای چون زهر

می‌داد ز راه بینوائی

کالای کساد را روائی

نه نه غم او نه آنچنان بود

کز غایت او غمی توان بود

کان غم که بدو برات می‌داد

از بند خودش نجات می‌داد

در جستن گنج رنج می‌برد

بی‌آنکه رهی به گنج می‌برد

شخصی ز قبیله بنی‌سعد

بگذشت بر او چو طالع سعد

دیدش به کناره سرابی

افتاده خراب در خرابی

چون لنگر بیت خویشتن لنگ

معنیش فراخ و قافیت تنگ

یعنی که کسی ندارم از پس

بی‌فافیت است مرد بی کس

چون طالع خویشتن کمان گیر

در سجده کمان و در وفا تیر

یعنی که وبالش آن نشانداشت

کامیزش تیر در کمان داشت

جز ناله کسی نداشت همدم

جز سایه کسی نیافت محرم

مرد گذرنده چون در او دید

شکلی و شمایلی نکو دید

پرسید سخن زهر شماری

جز خامشیش ندید کاری

چون از سخنش امید برداشت

بگذشت و ورا به جای بگذاشت

زآنجا به دیار او گذر کرد

زو اهل قبیله را خبر کرد

کاینک به فلان خرابی تنگ

می‌پیچد همچو مار بر سنگ

دیوانه و دردمند و رنجور

چون دیو ز چشم آدمی دور

از خوردن زخم سفته جانش

پیدا شده مغزن استخوانش

بیچاره پدر چو زو خبر یافت

روی از وطن و قبیله برتافت

می‌گشت چو دیو گرد هر غار

دیوانه خویش در طلب کار

دیدش به رفاق گوشه‌ای تنگ

افتاده و سر نهاده بر سنگ

با خود غزلی همی سگالید

گه نوجه نمود و گاه نالید

خوناب جگر ز دیده ریزان

چون بخت خود اوفتان و خیزان

از باده بیخودی چنان مست

کاگه نه که در جهان کسی هست

چون دید پدر سلام دادش

پس دلخوشیی تمام دادش

مجنون چو صلابت پدر دید

در پای پدر چو سایه غلتید

کی تاج سرو سریر جانم

عذرم بپذیر ناتوانم

می‌بین و مپرس حالتم را

میکن به قضا حوالتم را

چون خواهم چون که در چنین روز

چشم تو ببیندم بدین روز

از آمدن تو روسیاهم

عذرت به کدام روی خواهم

دانی که حساب کار چونست

سررشته ز دست ما برونست


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،

پنجشنبه 5 شهریور 1394

بردن پدر مجنون را به خانه کعبه (نظامی - خمسه - لیلی و مجنون) - 1

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :نظامی گنجوی ،



چون رایت عشق آن جهانگیر



شد چون مه لیلی آسمان گیر

هرروز خمیده نام تر گشت

در شیفتگی تمامتر گشت

هر شیفتگی کز آن نورداست

زنجیر بر صداع مرد است

برداشته دل ز کار او بخت

درمانده پدر به کار او سخت

می‌کرد نیایش از سر سوز

تازان شب تیره بردمد روز

حاجت گاهی نرفته نگذاشت

الا که برفت و دست برداشت

خویشان همه در نیاز با او

هر یک شده چاره‌ساز با او

بیچارگی ورا چو دیدند

در چاره‌گری زبان کشیدند

گفتند به اتفاق یک سر

کز کعبه گشاده گردد این در

حاجت گه جمله جهان اوست

محراب زمین و آسمان اوست

پذرفت که موسم حج آید

ترتیب کند چنانکه باید

چون موسم حج رسید برخاست

اشتر طلبید و محمل آراست

فرزند عزیز را به صد جهد

بنشاند چو ماه در یکی مهد

آمد سوی کعبه سینه پرجوش

چون کعبه نهاد حلقه بر گوش

گوهر به میان زر برآمیخت

چون ریگ بر اهل ریگ می‌ریخت

شد در رهش از بسی خزانه

آن خانه گنج گنج خانه

آندم که جمال کعبه دریافت

دریافتن مراد بشتافت

بگرفت به رفق دست فرزند

در سایه کعبه داشت یکچند

گفت ای پسر این نه جای بازیست

بشتاب که جای چاره سازیست

در حلقه کعبه کن دست

کز حلقه غم بدو توان رست

گو یارب از این گزاف کاری

توفیق دهم به رستگاری

رحمت کن و در پناهم آور

زین شیفتگی به راهم آور

دریاب که مبتلای عشقم

و آزاد کن از بلای عشقم

مجنون چو حدیث عشق بشنید

اول بگریست پس بخندید

از جای چو مار حلقه برجست

در حلقه زلف کعبه زد دست

می‌گفت گرفته حلقه در بر

کامروز منم چو حلقه بر در

در حلقه عشق جان فروشم

بی‌حلقه او مباد گوشم

گویند ز عشق کن جدائی

کاینست طریق آشنائی

من قوت ز عشق می‌پذیرم

گر میرد عشق من بمیرم

پرورده عشق شد سرشتم

جز عشق مباد سرنوشتم

آن دل که بود ز عشق خالی

سیلاب غمش براد حالی

یارب به خدائی خدائیت

وانگه به کمال پادشائیت

کز عشق به غایتی رسانم

کو ماند اگر چه من نمانم

از چشمه عشق ده مرا نور

واین سرمه مکن ز چشم من دور

گرچه ز شراب عشق مستم

عاشق‌تر ازین کنم که هستم

گویند که خو ز عشق واکن

لیلی‌طلبی ز دل رها کن

یارب تو مرا به روی لیلی

هر لحظه بده زیاده میلی

از عمر من آنچه هست بر جای

بستان و به عمر لیلی افزای

گرچه شده‌ام چو مویش از غم

یک موی نخواهم از سرش کم

از حلقه او به گوشمالی

گوش ادبم مباد خالی

بی‌باده او مباد جامم

بی‌سکه او مباد نامم

جانم فدی جمال بادش

گر خون خوردم حلال بادش

گرچه ز غمش چو شمع سوزم

هم بی غم او مباد روزم

عشقی که چنین به جای خود باد

چندانکه بود یکی به صد باد

می‌داشت پدر به سوی او گوش

کاین قصه شنید گشت خاموش

دانست که دل اسیر دارد

دردی نه دوا پذیر دارد

چون رفت به خانه سوی خویشان

گفت آنچه شنید پیش ایشان

کاین سلسله‌ای که بند بشکست

چون حلقه کعبه دید در دست

زو زمزمه‌ای شنید گوشم

کاورد چو زمزمی به جوشم

گفتم مگر آن صحیفه خواند

کز محنت لیلیش رهاند

او خود همه کام ورای او گفت

نفرین خود و دعای او گفت

چون گشت به عالم این سخن فاش

افتاد ورق به دست اوباش

کز غایت عشق دلستانی

شد شیفته نازنین جوانی

هر نیک و بدی کزو شنیدند

در نیک و بدی زبان کشیدند

لیلی ز گزاف یاوه‌گویان

در خانه غم نشست مویان

شخصی دو زخیل آن جمیله

گفتند به شاه آن قبیله

کاشفته جوانی از فلان دشت

بدنام کن دیار ما گشت

آید همه روز سرگشاده

جوقی چو سگ از پی اوفتاده



برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ،

چهارشنبه 6 خرداد 1394

داستان کودک مجروح(نظامی گنجوی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :نظامی گنجوی ،

کـــودکـــی از جـــمــلــه آزادگــان            رفـت بـرون بـا دو سـه همزادگـان
پـایـش ازان پـویـه درآمـد ز دسـت             مهر دل و مهره پشتش شکست
شد نفس آن دو سه همسـال او                  تـــنــگ تـــر از حـــادثـــه حــال او
آنـکـه ورا دوسـتــریـن بــود گـفـت             در بـن چـاهـیـش بـبــایـد نـهـفـت
تــا نــشــود راز چــو روز آشــکــار             تـا نـشـویـم از پـدرش شـرمـسـار
عـاقـبـت انـدیـش تـریـن کـودکـی             دشـمـن او بـود در ایـشـان یـکـی
گـفـت همـانا کـه در این همرهان               صــورت ایـن حــال نـمــانـد نـهـان
چـونکه مرا زین همه دشمن نهند             تـهمـت این واقـعـه بـر مـن نـهنـد
زی پــدرش رفــت وخــبــردار کـرد             تـــا پـــدرش چـــاره آن کــار کــرد
هـرکــه درو جــوهـر دانــائیـســت              بـر هـمـه چـیـزیـش تـوانـائیـسـت
بــنـد فـلـک را کـه تـوانـد گـشـاد؟            آنــکــه بــر او پــای تــوانــد نــهـاد
چون ز کم و بیش فلک درگذشت            کـار نـظـامـی ز فـلـک بـرگـذشـت



منبع : http://www.wikidorj.com/4ABK.ashx


تعداد کل صفحات: 2 1 2