تبلیغات
مولا110 - مطالب واژ ه ها در شعر فارسی
شنبه 8 اسفند 1394

واۀ ،نور ،در، دیوان ،حافظ

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،واژ ه ها در شعر فارسی ،

تو بدری و خورشید تو را بنده شده‌ست
تا بندهٔ تو شده‌ست تابنده شده‌ست
زان روی که از شعاع نور رخ تو
خورشید منیر و ماه تابنده شده‌ست



ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما


بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست
هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم
دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست





جمال دختر رز نور چشم ماست مگر
که در نقاب زجاجی و پرده عنبیست





بازآی که بی روی تو ای شمع دل افروز
در بزم حریفان اثر نور و صفا نیست



شبی که ماه مراد از افق شود طالع
بود که پرتو نوری به بام ما افتد




دلا ز نور هدایت گر آگهی یابی
چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد



بی چراغ جام در خلوت نمی‌یارم نشست
زان که کنج اهل دل باید که نورانی بود




سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست
که به جایی نرسد گر به ضلالت برود




صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید



حافظ شکایت از غم هجران چه می‌کنی
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور
 

محل نور تجلیست رای انور شاه
چو قرب او طلبی در صفای نیت کوش




به خاک پای تو سوگند و نور دیده حافظ
که بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم




صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم
فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم





در خرابات مغان نور خدا می‌بینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم




ای نور چشم مستان در عین انتظارم
چنگ حزین و جامی بنواز یا بگردان



ستاره شب هجران نمی‌فشاند نور
به بام قصر برآ و چراغ مه برکن


ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن



این نقطه سیاه که آمد مدار نور
عکسیست در حدیقه بینش ز خال تو




شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده
عذار مغبچگان راه آفتاب زده



از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای
آرام جان و مونس قلب رمیده‌ای


زنهار تا توانی اهل نظر میازار
دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده




درآمدی ز درم کاشکی چو لمعه نور
که بر دو دیده ما حکم او روان بودی





ک حرف صوفیانه بگویم اجازت است
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری



ای نسیم سحری خاک در یار بیار
که کند حافظ از او دیده دل نورانی



دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر
کای نور چشم من به جز از کشته ندروی




گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد
بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی
یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر
کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی
از پای تا سرت همه نور خدا شود
در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی






درودی چو نور دل پارسایان
بدان شمع خلوتگه پارسایی





ز چشم عشق توان دید روی شاهد غیب
که نور دیدهٔ عاشق ز قاف تا قاف است






به دلربائی اگر خود سر آمدی چه عجب
که نور حسن تو بود از اساس عالم پیش




تا کی فرو گذاری چون زلف خود دلم را
سرگشته و پریشان ای نور هر دودیده













برچسب ها: واۀ ، نور ، در ، دیوان ، حافظ ،

پنجشنبه 6 اسفند 1394

واژۀ ،سقف، در، ادبیات، فارسی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :واژ ه ها در شعر فارسی ،

چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست - حافظ



پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند
منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود - حافظ



پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند
منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود - حافظ




بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم - حافظ





گر سقف سپهر گردد آیینهٔ چین
ور تختهٔ فولاد شود روی زمین
از روزی تو کم نشود دان به یقین
میدان که چنینست و چنینست و چنین -ابوسعید ابوالخیر 
 


در زیر چرخ یک مژه راحت طمع مدار
آفت‌شناس سایهٔ سقف خمیده را - بیدل دهلوی



سقف‌کلبهٔ فقرا نیست سیرگاه هوا
سربه سنگ تا نخورده اندکی خمیده بیا- بیدل دهلوی








گداز امن درین انجمن کم افتادست
به خانه‌ای که تویی سقف آن خم افتادست- بیدل دهلوی





خفته‌ای زیر سقف بی‌دیوار
عیش این خانه‌ات مبارک باد- بیدل دهلوی




جهانی شکند جان لیک جز عبرت‌که می‌داند
که سقف خانهٔ فرهاد آخر بیستون‌گردد- بیدل دهلوی



عالمی را زیر این سقف مشبک یافتم
چون سر بی ‌مغز زاهد ذر ته دستار سرد- بیدل دهلوی


به سر خاک تمنا در نظرهاکرد حیرانی
بنای عجز ما را سقف و دیوار اینچنین باید- بیدل دهلوی




به زیر چرخ منشین‌ گر تنزه مدعا باشد
عرقها بر چکیدن مایل است از سقف حمامش





سقف‌ کوتاه فلک معرض رعنایی نیست
از خمیدن علم افراشته‌ام همچو هلال- بیدل دهلوی




به خود می‌لرزم از تمهید آرام
چوگردون سقف بی دیوار دارم- بیدل دهلوی





در تنگنای خانهٔ گردون هلال وار
خواهی سرت به سقف نیاید خمیده رو- بیدل دهلوی





به آن مراتب عجزم‌که همچو نقش قدم
کند بنای مرا سایه سقف و دیواری- بیدل دهلوی




برو آنجا که سقف سیمکار و قصر زر باشد
تو شیطانی کجا درکلبهٔ درویش می‌آیی- بیدل دهلوی




آتش آه است و دود می‌رودش تا به سقف
چشمه چشمست و موج می‌زندش بر کنار- سعدی



سوختگان عشق را دود به سقف می‌رود
وقع ندارد این سخن پیش فسرده آتشان- سعدی




خور و ماه و پروین برای تواند
قنادیل سقف سرای تواند - سعدی



از دم باد و نم باران، کند هر دم خراب
سقف مینا گنبد سبز زمرد فام گل - سلمان ساوجی



خیمه قدر تو را، فلکه ز سقف فلک است
چمن طبع تو را زهره به جای زهر است - سلمان ساوجی


خم طاقش همه با سقف فلک گردد جفت
لب بامش همه در گوش زحل گوید راز - سلمان ساوجی





بود از فروغ باده و عکس صفای جام
سقف فلک ز زورق خور پر ز موج نور - سلمان ساوجی


































برچسب ها: واژۀ ، سقف ، در ، ادبیات ، فارسی ،

پنجشنبه 6 اسفند 1394

واژۀ، پرده ،در ،دیوان، حافظ

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،واژ ه ها در شعر فارسی ،


من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را



راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست


چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست



مطرب چه پرده ساخت که در پرده سماع
بر اهل وجد و حال در های و هو ببست


دل سراپرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست




من که باشم در آن حرم که صبا
پرده دار حریم حرمت اوست




جمال دختر رز نور چشم ماست مگر
که در نقاب زجاجی و پرده عنبیست




راز درون پرده چه داند فلک خموش
ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست



اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب
خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست




مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست


ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت




ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
کار چراغ خلوتیان باز درگرفت







ماه خورشید نمایش ز پس پرده زلف
آفتابیست که در پیش سحابی دارد





مرغ زیرک نزند در چمنش پرده سرای
هر بهاری که به دنباله خزانی دارد





مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق
که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد




ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد



آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید
تا نگویند حریفان که چرا دوری کرد




جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی
غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد




آن زمان وقت می صبح فروغ است که شب
گرد خرگاه افق پرده شام اندازد




چون گل و می دمی از پرده برون آی و درآ
که دگرباره ملاقات نه پیدا باشد




در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد





این تطاول که کشید از غم هجران بلبل
تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد



صبح امید که بد معتکف پرده غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد





اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند



چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند



مطرب بساز پرده که کس بی اجل نمرد
وان کو نه این ترانه سراید خطا کند


حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود
تا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کنند




ز برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند



ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو
راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود



تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
تا بود فلک شیوه او پرده دری بود



ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود





مردم در این فراق و در آن پرده راه نیست
یا هست و پرده دار نشانم نمی‌دهد




به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید




سخن سربسته گفتی با حریفان
خدا را زین معما پرده بردار
به روی ما زن از ساغر گلابی
که خواب آلوده‌ایم ای بخت بیدار
چه ره بود این که زد در پرده مطرب
که می‌رقصند با هم مست و هشیار




زانجا که پرده پوشی عفو کریم توست
بر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار





هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور





بس که در پرده چنگ گفت سخن
ببرش موی تا نموید باز


گفتا نه گفتنیست سخن گر چه محرمی
درکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش


تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

حکایت شب هجران فروگذاشته به
به شکر آن که برافکند پرده روز وصال
بیا که پردهٔ گلریز هفت خانه چشم
کشیده‌ایم به تحریر کارگاه خیال



از بازگشت شاه در این طرفه منزل است
آهنگ خصم او به سراپردهٔ عدم



چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسیمی
که پرده بر دل خونین به بوی او بدریدم



پرده مطربم از دست برون خواهد برد
آه اگر زان که در این پرده نباشد بارم
پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب
تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم


ز محرمان سراپرده وصال شوم
ز بندگان خداوندگار خود باشم




رقه پوشی من از غایت دین داری نیست
پرده‌ای بر سر صد عیب نهان می‌پوشم



حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم
خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم





حافظ به زیر خرقه قدح تا به کی کشی
در بزم خواجه پرده ز کارت برافکنم


هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چه‌ها می‌بینم



دوستان در پرده می‌گویم سخن
گفته خواهد شد به دستان نیز هم



هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده‌ایم
هم دل بدان دو سنبل هندو نهاده‌ایم





دلم از پرده بشد حافظ خوشگوی کجاست
تا به قول و غزلش ساز نوایی بکنیم


تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو
پرده غنچه می‌درد خنده دلگشای تو

ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه



بزن در پرده چنگ ای ماه مطرب
رگش بخراش تا بخروشم از وی



وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید
مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی




پرده از رخ برفکندی یک نظر در جلوه گاه
و از حیا حور و پری را در حجاب انداختی



ز پرده کاش برون آمدی چو قطره اشک
که بر دو دیده ما حکم او روان بودی




ز پرده ناله حافظ برون کی افتادی
اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودی


سخن در پرده می‌گویم چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی




چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی
وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی




اشک حرم نشین نهانخانه مرا
زان سوی هفت پرده به بازار می‌کشی





مغنی از آن پرده نقشی بیار
ببین تا چه گفت از درون پرده‌دار









برچسب ها: واژۀ ، پرده ، در ، دیوان ، حافظ ،

یکشنبه 2 اسفند 1394

واژ ه ،کامل، در ،شعر، فارسی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :واژ ه ها در شعر فارسی ،شعر ،

 
مسلمانان مرا وقتی دلی بود
که با وی گفتمی گر مشکلی بود
به گردابی چو می‌افتادم از غم
به تدبیرش امید ساحلی بود
دلی همدرد و یاری مصلحت بین
که استظهار هر اهل دلی بود
ز من ضایع شد اندر کوی جانان
چه دامنگیر یا رب منزلی بود
هنر بی‌عیب حرمان نیست لیکن
ز من محروم‌تر کی سائلی بود
بر این جان پریشان رحمت آرید
که وقتی کاردانی کاملی بود
مرا تا عشق تعلیم سخن کرد
حدیثم نکته هر محفلی بود
مگو دیگر که حافظ نکته‌دان است
که ما دیدیم و محکم جاهلی بود

ابوسعید ابوالخیر

کامل ز یکی هنر ده و صد بیند
ناقص همه جا معایب خود بیند
خلق آینهٔ چشم و دل یکدگرند
در آینه نیک نیک و بد بد بیند

در بیان اینکه خودی از عشق و محبت استحکام می پذیرد - اقبال لاهوری  - اسرار خودی


نقطهٔ نوری که نام او خودی است
زیر خاک ما شرار زندگی است
از محبت می شود پاینده تر
زنده تر سوزنده تر تابنده تر
از محبت اشتعال جوهرش
ارتقای ممکنات مضمرش
فطرت او آتش اندوزد ز عشق
عالم افروزی بیاموزد ز عشق
عشق را از تیغ و خنجر باک نیست
اصل عشق از آب و باد و خاک نیست
در جهان هم صلح و هم پیکار عشق
آب حیوان تیغ جوهر دار عشق
از نگاه عشق خارا شق شود
عشق حق آخر سراپا حق شود
عاشقی آموز و محبوبی طلب
چشم نوحی قلب ایوبی طلب
کیمیا پیدا کن از مشت گلی
بوسه زن بر آستان کاملی
شمع خود را همچو رومی بر فروز
روم را در آتش تبریز سوز
هست معشوقی نهان اندر دلت
چشم اگر داری بیا بنمایمت
عاشقان او ز خوبان خوب تر
خوشتر و زیباتر و محبوب تر
دل ز عشق او توانا می شود
خاک همدوش ثریا می شود
خاک نجد از فیض او چالاک شد
آمد اندر وجد و بر افلاک شد
در دل مسلم مقام مصطفی است
آبروی ما ز نام مصطفی است
طور موجی از غبار خانه اش
کعبه را بیت الحرم کاشانه اش
کمتر از آنی ز اوقاتش ابد
کاسب افزایش از ذاتش ابد
بوریا ممنون خواب راحتش
تاج کسری زیر پای امتش
در شبستان حرا خلوت گزید
قوم و آئین و حکومت آفرید
ماند شبها چشم او محروم نوم
تا به تخت خسروی خوابیده قوم
وقت هیجا تیغ او آهن گداز
دیده ی او اشکبار اندر نماز
در دعای نصرت آمین تیغ او
قاطع نسل سلاطین تیغ او
در جهان آئین نو آغاز کرد
مسند اقوام پیشین در نورد
از کلید دین در دنیا گشاد
همچو او بطن ام گیتی نزاد
در نگاه او یکی بالا و پست
با غلام خویش بر یک خوان نشست
در مصافی پیش آن گردون سریر
دختر سردار طی آمد اسیر
پای در زنجیر و هم بی پرده بود
گردن از شرم و حیا خم کرده بود
دخترک را چون نبی بی پرده دید
چادر خود پیش روی او کشید
ما از آن خاتون طی عریان تریم
پیش اقوام جهان بی چادریم
روز محشر اعتبار ماست او
در جهان هم پرده دار ماست او
لطف و قهر او سراپا رحمتی
آن بیاران این باعدا رحمتی
آن که بر اعدا در رحمت گشاد
مکه را پیغام «لاتثریب» داد
ما که از قید وطن بیگانه ایم
چون نگه نور دو چشمیم و یکیم
از حجاز و چین و ایرانیم ما
شبنم یک صبح خندانیم ما
مست چشم ساقی بطحاستیم
در جهان مثل می و میناستیم
امتیازات نسب را پاک سوخت
آتش او این خس و خاشاک سوخت
چون گل صد برگ ما را بو یکیست
اوست جان این نظام و او یکیست
سر مکنون دل او ما بدیم
نعرهٔ بی باکانه زد افشا شدیم
شور عشقش در نی خاموش من
می تپد صد نغمه در آغوش من
من چه گویم از تولایش که چیست
خشک چوبی در فراق او گریست
هستی مسلم تجلی گاه او
طور ها بالد ز گرد راه او
پیکرم را آفرید آئینه اش
صبح من از آفتاب سینه اش
در تپید دمبدم آرام من
گرم تر از صبح محشر شام من
ابر آذار است و من بستان او
تاک من نمناک از باران او
چشم در کشت محبت کاشتم
از تماشا حاصلی برداشتم
خاک یثرب از دو عالم خوشتر است
ای خنک شهری که آنجا دلبر است
کشته ی انداز ملا جامیم
نظم و نثر او علاج خامیم
شعر لبریز معانی گفته است
در ثنای خواجه گوهر سفته است
«نسخهٔ کونین را دیباچه اوست
جمله عالم بندگان و خواجه اوست»
کیفیت ها خیزد از صبهای عشق
هست هم تقلید از اسمای عشق
کامل بسطام در تقلید فرد
اجتناب از خوردن خربوزه کرد
عاشقی؟ محکم شو از تقلید یار
تا کمند تو شود یزدان شکار
اندکی اندر حرای دل نشین
ترک خود کن سوی حق هجرت گزین
محکم از حق شو سوی خود گام زن
لات و عزای هوس را سر شکن
لشکری پیدا کن از سلطان عشق
جلوه گر شو بر سر فاران عشق
تا خدای کعبه بنوازد ترا
شرح «انی جاعل» سازد ترا

اقبال لاهوری  

عندلیب او نوا پرداخت است
حیله ئی از بهر ما انداخت است
تا کشد ما را بفردوس حیات
حلقه ی کامل شود قوس حیات
کاروانها از درایش گام زن
در پی آواز نایش گام زن


اقبال لاهوری  

علم مسلم کامل از سوز دل است
معنی اسلام ترک آفل است



اقبال لاهوری  

امت مسلم ز آیات خداست
اصلش از هنگامه ی «قالوا بلی» ست
از اجل این قوم بی پرواستی
استوار از «نحن نزلنا»ستی
ذکر قائم از قیام ذاکر است
از دوام او دوام ذاکر است
تا خدا «ان یطفئوا» فرموده است
از فسردن این چراغ آسوده است
امتی در حق پرستی کاملی
امتی محبوب هر صاحبدلی
حق برون آورد این تیغ اصیل
از نیام آرزوهای خلیل
تا صداقت زنده گردد از دمش
غیر حق سوزد ز برق پیهمش
ما که توحید خدارا حجتیم
حافظ رمز کتاب و حکمتیم
آسمان با ما سر پیکار داشت
در بغل یک فتنه ی تاتار داشت
بندها از پا گشود آن فتنه را
بر سر ما آزمود آن فتنه را



اقبال لاهوری  



آدمیت کشته شد چون گوسفند
پیش پای این بت ناارجمند
ای که خوردستی ز مینای خلیل
گرمی خونت ز صهبای خلیل
برسر این باطل حق پیرهن
تیغ «لا موجود الا هو» بزن
جلوه در تاریکی ایام کن
آنچه بر تو کامل آمد عام کن


اقبال لاهوری  


مزرع تسلیم را حاصل بتول
مادران را اسوهٔ کامل بتول



اقبال لاهوری  

شاهد عادل که بی تصدیق او
زندگی ما را چو گل را رنگ و بو
در حضورش کس نماند استوار
ور بماند هست او کامل عیار





اقبال لاهوری  

خلوت و جلوت کمال سوز و ساز
هر دو حالات و مقامات نیاز
چیست آن بگذشتن از دیر و کنشت
چیست این تنها نرفتن در بهشت
گرچه اندر خلوت و جلوت خداست
خلوت آغازست و جلوت انتهاست
گفته ئی پیغمبری درد سر است
عشق چون کامل شود آدم گر است
راه حق با کاروان رفتن خوش است
همچو جان اندر جهان رفتن خوش است


امیرخسرو دهلوی 

یک مه کامل بکشیدم عنان
راه چنین بودو کشش آن چنان



امیرخسرو دهلوی 

بلندی بایدت، افگندگی کن
خدا را باش و کار بندگی کن
به عشق آویز، در کار الهی
مجو از زهد، خشک آبی که خواهی
همان عشق‌ست، کت برگیرد از خاک
برد پاک به سوی عالم پاک
کسی کاین کیمیاش از دل بکار است
رخ زردش زر کامل عیار است
ز قلب، این کیمیای دل مکن سلب
که هست آن کیمیاهای دگر قلب
فشاند این جرعه بر من پیر هشیار
کم از مستی ز هستی کرد بیزار


اوحدی

گر به دنیا نظر کنی و به خویش
حال آن کودکست بی‌کم و بیش
کاملی ناگزیرباشد و هست
گر به دست آوری بدو زن دست


بیدل دهلوی

هیچ‌موجودی به‌عرض شوق ناقص جلوه نیست
ذره‌هم در رقص موهومی‌که داردکامل است

بیدل دهلوی


می‌توان در تخم دیدن شاخ و برگ نخل را
جزو چون ‌کامل شود آیینهٔ حسن‌کل است


بیدل دهلوی


امتیاز حسن و عشق از شوق‌کامل برده‌اند
می‌رود ازکف دل و در چشم مجنون محملست




برچسب ها: واژ ه ، کامل ، در ، شعر ، فارسی ،

شنبه 1 اسفند 1394

واژه ،شعور، در ،ادبیات

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :واژ ه ها در شعر فارسی ،شعر ،





شعورش با جهان نزدیک تر کرد
جهان او را ز راز او خبر کرد - اقبال لاهوری


رویت بسوی کعبه وصلت دلیل شد
آنرا که از شعایر عشقت شعور یافت -سیف فرغانی


گرت نیست از شرع عشق آگهی
بر اسرار شعرم نیابی شعور -سیف فرغانی



بغیر بادهٔ روشن، نظر به هر چه کنی
غبار چشم شعورست در شب مهتاب - صائب تبریزی





غافل نیم ز ساغر، هر چند بی‌شعورم
چون طفل می‌شناسم، پستان مادر خویش- صائب تبریزی




تا تواند ترک تن کرد آدمی با این شعور
زنده چون کرم بریشم در کفن باشد چرا- صائب تبریزی



دعوی حق را کند باطل گناه بی شعور
عذر نامقبول، ثابت می کند تقصیر را- صائب تبریزی



نیست صائب در ترازوی شعورش سنگ کم
هر که در یک پله دارد کعبه و بتخانه را- صائب تبریزی




خطر قلزم عشق است به مقدار شعور
زورق بیخبران کام نهنگ است اینجا- صائب تبریزی



می رسد مجنون به مضمون نگاه وحشیان
بی شعوران محبت را شعور دیگرست- صائب تبریزی


شعور، آینه دار هزار تفرقه است
خوشا کسی که ز وضع زمانه بیخبرست- صائب تبریزی



فهم رموز عشق ز ا دراک برترست
اینجا شعور عالم و جاهل برابرست- صائب تبریزی



از می شود شعور تو هر لحظه بیشتر
فریاد من ز حوصله دیر مست توست- صائب تبریزی


صبح شعور، مست شکر خواب غفلت است
افسانه ای ز دیده بیدار مانده است- صائب تبریزی



صبح شعور، مست شکر خواب غفلت است
افسانه ای ز دیده بیدار مانده است- صائب تبریزی



تلاش بیخبری با شعور نتوان کرد
سفر ز خود به پر و بال مور نتوان کرد- صائب تبریزی



کسی که نیست تنک مایه از شعور و خرد
به هر بها که بود می گران نمی داند- صائب تبریزی




به حرف اگر ندهم دل ز بی شعوری نیست
تو چون به حرف درآیی دلی نمی ماند- صائب تبریزی



میی که اهل شعورند داغ نشأه آن
چرا کسی به فقیهان بی شعور دهد- صائب تبریزی




آیند بی شعور به دیوان رستخیز
جمعی که هوش خویش به دنیا سپرده اند- صائب تبریزی


آیند بی شعور به دیوان رستخیز
جمعی که هوش خویش به دنیا سپرده اند- صائب تبریزی




نیست صائب زاهدان خشک رانورشعور
مشرق روشن ضمیران عالم آب است وبس- صائب تبریزی


Image result for ‫شعور‬‎

بی شعوران از شراب کامرانی سرخوشند
زهردرپیمانه ارباب ادراک است وبس- صائب تبریزی



نکرد کعبه به سنگ نشان ترا ره دان
به این شعور، تو از بی نشان چه می خواهی؟- صائب تبریزی


برچسب ها: واژه ، شعور ، در ، ادبیات ،

تعداد کل صفحات: 6 1 2 3 4 5 6