تبلیغات
مولا110 - مطالب مولانا
شنبه 2 مرداد 1395

خلق می‌جنبند مانا روز شد -مولوی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :مولانا ،

خلق می‌جنبند مانا روز شد
روز را جان بخش جانا روز شد
چند شب گشتیم ما و چند روز
در غم و شادی تو تا روز شد
در جهان بس شهرها کان جا شبست
اندر این ساعت که این جا روز شد
در شب غفلت جهانی خفته‌اند
ز آفتاب عشق ما را روز شد
هر که عاشق نیست او را روز نیست
هر که را عشقست و سودا روز شد
صبح را در کنج این خانه مجوی
رو به بالا کن به بالا روز شد
بر تو گر خارست بر ما گل شکفت
بر تو گر شامست بر ما روز شد
گر تو از طفلی ز روز آگه نه‌ای
خیز با ما جان بابا روز شد
روز را منکر مشو لا لا مگو
چند لا لا جان لالا روز شد
آفتاب آمد که انشق القمر
بشنو این فرمان اعلا روز شد
پاسبانا بس دگر چوبک مزن
پاسبان و حارس ما روز شد


برچسب ها: خلق ، می‌جنبند ، مانا ، روز ، شد. ،

سه شنبه 13 بهمن 1394

واژه ،حرف،در شعر، فارسی (حافظ و مثنوی معنوی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :حافظ ،مولانا ،واژ ه ها در شعر فارسی ،

توضیحی مختصر در بررسی واژه ها
بررسی واژه هاغیر از شناختذهن شاعر از وسعت معنایی کلمه ولغت  ویا زیبایی آن در بکارگیری آن واژه ،خود می تواند بارمعنوی وروحانی آنرا به تصویر بکشد . به معنای دیگرپنجره ی معرفتی باشد برای تفکر ما و یا طریقه وروشی باشد در چگونگی عبور وگذر ما از ظاهر به باطن. پس واژه ها را باید همانند پلی در نظر گرفت که دو سمت ودو طرف رودخانه را به هم متصل می کند تا زاویه ی دید و تفکر ما در هر نقطه وسمتی از رودخانه با یک هماهنگی وانطباقی صحیح عبور کند.


از امتحان تو ایام را غرض آن است
که از صفای ریاضت دلت نشان گیرد
وگرنه پایهٔ عزت از آن بلندتر است
که روزگار بر او حرف امتحان گیرد(حافظ)

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا(حافظ)

این شرح بی‌نهایت کز زلف یار گفتند
حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد(حافظ)

حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیست
به ناله دف و نی در خروش و ولوله بود(حافظ)

ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند
بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید(حافظ)

نخست موعظه پیر صحبت این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید(حافظ)

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم(حافظ)


یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری(حافظ)



---------------
 حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان

زشتی آن نام بد از حرف نیست
تلخی آن آب بحر از ظرف نیست
حرف ظرف آمد درو معنی چون آب
بحر معنی عنده ام الکتاب
.
.
.
حرف درویشان بدزدد مرد دون
تا بخواند بر سلیمی زان فسون


بیان خسارت وزیر درین مکر
 
صد هزاران دفتر اشعار بود
پیش حرف امیی‌اش عار بود

 ولی عهد ساختن وزیر هر یک امیر را جداجدا

وانگهانی آن امیران را بخواند
یک‌بیک تنها بهر یک حرف راند

.
.
.
متن آن طومارها بد مختلف
همچو شکل حرفها یا تاالف


قصهٔ مکر خرگوش

کرده‌ای تاویل حرف بکر را
خویش را تاویل کن نه ذکر را


اضافت کردن آدم علیه‌السلام آن زلت را به خویشتن کی ربنا ظلمنا و اضافت کردن ابلیس گناه خود را به خدای تعالی کی بما اغویتنی

ناطقی یا حرف بیند یا غرض
کی شود یک دم محیط دو عرض
گر به معنی رفت شد غافل ز حرف
پیش و پس یک دم نبیند هیچ طرف
آن زمان که پیش‌بینی آن زمان
تو پس خود کی ببینی این بدان
چون محیط حرف و معنی نیست جان
چون بود جان خالق این هر دوان


سؤال کردن رسول روم از عمر رضی‌الله عنه از سبب ابتلای ارواح با این آب و گل جسم
گفت تو بحثی شگرفی می‌کنی
معنیی را بند حرفی می‌کنی
حبس کردی معنی آزاد را
بند حرفی کرده‌ای تو یاد را


تعظیم ساحران مر موسی را علیه‌السلام کی چه می‌فرمایی اول تو اندازی عصا
باقیان هم در حرف هم در مقال
تابع استاد و محتاج مثال


 شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهٔ خواجه بر وی
حرف چه بود تا تو اندیشی از آن
حرف چه بود خار دیوار رزان
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم



 مغرور شدن مریدان محتاج به مدعیان مزور و ایشان را شیخ و محتشم و واصل پنداشتن و نقل را از نقد فرق نادانستن و بر بسته را از بر رسته


حرف درویشان بدزدیده بسی
تا گمان آید که هست او خود کسی



 نصحیت کردن زن مر شوی را کی سخن افزون از قدم و از مقام خود مگو لم تقولون ما لا تفعلون کی این سخنها اگرچه راستست این مقام توکل ترا نیست و این سخن گفتن فوق مقام و معاملهٔ خود زیان دارد و کبر مقتا عند الله باشد

چند حرف طمطراق و کار بار
کار و حال خود ببین و شرم‌دار


در معنی آنک مرج البحرین یلتقیان بینهما برزخ لا یبغیان

آب حیوان خوان مخوان این را سخن
روح نو بین در تن حرف کهن

سپردن عرب هدیه را یعنی سبو را به غلامان خلیفه

زانک پیوستست هر لوله به حوض
خوض کن در معنی این حرف خوض

 قصه آنکس کی در یاری بکوفت از درون گفت کیست آن گفت منم گفت چون تو توی در نمی‌گشایم هیچ کس را از یاران نمی‌شناسم کی او من باشد برو


ای خدا جان را تو بنما آن مقام
کاندرو بی‌حرف می‌روید کلام

 به عیادت رفتن کر بر همسایهٔ رنجور خویش

گوش حس تو به حرف ار در خورست
دان که گوش غیب‌گیر تو کرست

در بیان آنک حال خود و مستی خود پنهان باید داشت از جاهلان

گر ز نام و حرف خواهی بگذری
پاک کن خود را ز خود هین یکسری


اندرز کردن صوفی خادم را در تیمار داشت بهیمه و لا حول خادم

دفتر صوفی سواد حرف نیست
جز دل اسپید همچون برف نیست

تتمهٔ قصهٔ مفلس


حرف حکمت بر زبان ناحکیم
حله‌های عاریت دان ای سلیم
.
.
.

حرف قرآن را ضریران معدنند
خر نبینند و به پالان بر زنند

 قسم غلام در صدق و وفای یار خود از طهارت ظن خود

ون عمل کردی شجر بنشاندی
اندر آخر حرف اول خواندی

 حسد کردن حشم بر غلام خاص


این سخنها خود بمعنی یا ربیست
حرفها دام دم شیرین‌لبیست

عکس تعظیم پیغام سلیمان در دل بلقیس از صورت حقیر هدهد

هدهدی نامه بیاورد و نشان
از سلیمان چند حرفی با بیان


کرامات ابراهیم ادهم قدس الله سره بر لب دریا


کو رها کرد آنچنان ملکی شگرف
بر گزید آن فقر بس باریک‌حرف

مهلت دادن موسی علیه‌السلام فرعون را تا ساحران را جمع کند از مداین

آن اساطیر اولین که گفت عاق
حرف قرآن را بد آثار نفاق
لامکانی که درو نور خداست
ماضی و مستقبل و حال از کجاست
ماضی و مستقبلش نسبت به تست
هر دو یک چیزند پنداری که دوست
یک تنی او را پدر ما را پسر
بام زیر زید و بر عمرو آن زبر
نسبت زیر و زبر شد زان دو کس
سقف سوی خویش یک چیزست بس
نیست مثل آن مثالست این سخن
قاصر از معنی نو حرف کهن

اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل


حرف حکمت خور که شد نور ستیر
ای تو نور بی‌حجب را ناپذیر

بقیهٔ حکایت نابینا و مصحف

آنچ می‌خوانی بر آن افتاده‌ای
دست را بر حرف آن بنهاده‌ای
اصبعت در سیر پیدا می‌کند
که نظر بر حرف داری مستند

هفت مرد شدن آن هفت درخت 

گفتم ار سوی حقایق بشکفند
چون ز اسم حرف رسمی واقفند

جواب گفتن انبیا طعن ایشان را و مثل زدن ایشان را

شد مناسب وصفها در خوب و زشت
شد مناسب حرفها که حق نبشت


برچسب ها: واژ ، حرف ، در شعر ، فارسی ، (حافظ و مثنوی معنوی) ،

چهارشنبه 7 بهمن 1394

ای شاه، شاهان، جهان، الله، مولانا علی - مولانا

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :مولانا ،

ای شاه شاهان جهان، الله، مولانا علی *

ای نور چشم عاشقان،  الله، مولانا علی

حمد است گفتن نام تو ای نور فرخ نام تو 

خورشید و مه هندوی تو ،الله، مولانا علی

خورشید مشرق خاوری در بندگی بسته کمر 

ماهت غلام نیک پی، الله، مولانا علی

خورشید باشد ذره‌ای از خاکدان کوی تو 

دریای عمان شبنمی، الله، مولانا علی

موسی عمران در غمت بنشسته بد در کوه طور 

داود می‌خواندت زبور، الله، مولانا علی

آدم که نور عالم است عیسی که پور مریم است 

در کوی عشقت در هم است،الله، مولانا علی

داود را آهن چو موم قدرست نموده کردگار 

زیرا به دل اقرار کرد ،الله، مولانا علی

آن نور چشم انبیا احمد که بد بدر دجا 

می‌گفت در قرب دنا ،الله، مولانا علی

قاضی و شیخ و محتسب دارد به دل بغض علی 

هر سه شدند از دین بری ،الله، مولانا علی

گر مقتدای جاهلی کردست در دین جاهلی 

تو مقتدای کاملی ،الله، مولانا علی

شاهم علی مرتضی بعدش حسن نجم سما 

خوانم حسین کربلا ،الله، مولانا علی

آن آدم آل عبا دانم علی زین العباد 

هم باقر و صادق گوا ،الله، مولانا علی

موسی کاظم هفتمین باشد امام و رهنما 

گوید علی موسی الرضا ،الله، مولانا علی

سوی تقی آی و نقی در مهر او عهدی بخوان 

با عسکری رازی بگو ،الله، مولانا علی

مهدی سوار آخرین بر خصم بگشاید کمین 

خارج رود زیر زمین ،الله، مولانا علی

تخم خوارج در جهان ناچیز و ناپیدا شود 

آن شاه چون بیدار شود، الله، مولانا علی

دیو و پری و اهرمن، اولاد آدم مرد و زن 

دارند این سر در دهن ،الله، مولانا علی

اقرار کن اظهار کن مولای رومی این سخن 

هر لحظه سر من لدن، الله، مولانا علی

ای شمس تبریزی بیا بر ما مکن جور و جفا 

رخ را به مولانا نما، الله، مولانا علی

*  الله مولانا علی = الله سرورمان(مولا و ،آ قای ما ) بالا مقام است




برچسب ها: ای شاه ، شاهان ، جهان ، الله ، مولانا علی - مولانا ،

سه شنبه 6 بهمن 1394

من از کجا ،پند از کجا، باده بگردان، ساقیا - مولانا

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :مولانا ،





من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا
آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا
بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان
دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را
آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا
ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان
برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا
اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه
چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا
رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا
ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا
برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا
تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا
 


برچسب ها: من از کجا ، پند از کجا ، باده بگردان ، ساقیا - مولانا ،

یکشنبه 20 دی 1394

عکس،نوشته های، مولانا

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :مولانا ،













برچسب ها: عکس ، نوشته های ، مولانا ،

تعداد کل صفحات: 15 1 2 3 4 5 6 7 ...