تبلیغات
مولا110 - مطالب ابر ادبیات
پنجشنبه 6 اسفند 1394

واژۀ ،سقف، در، ادبیات، فارسی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :واژ ه ها در شعر فارسی ،

چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست - حافظ



پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند
منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود - حافظ



پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند
منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود - حافظ




بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم - حافظ





گر سقف سپهر گردد آیینهٔ چین
ور تختهٔ فولاد شود روی زمین
از روزی تو کم نشود دان به یقین
میدان که چنینست و چنینست و چنین -ابوسعید ابوالخیر 
 


در زیر چرخ یک مژه راحت طمع مدار
آفت‌شناس سایهٔ سقف خمیده را - بیدل دهلوی



سقف‌کلبهٔ فقرا نیست سیرگاه هوا
سربه سنگ تا نخورده اندکی خمیده بیا- بیدل دهلوی








گداز امن درین انجمن کم افتادست
به خانه‌ای که تویی سقف آن خم افتادست- بیدل دهلوی





خفته‌ای زیر سقف بی‌دیوار
عیش این خانه‌ات مبارک باد- بیدل دهلوی




جهانی شکند جان لیک جز عبرت‌که می‌داند
که سقف خانهٔ فرهاد آخر بیستون‌گردد- بیدل دهلوی



عالمی را زیر این سقف مشبک یافتم
چون سر بی ‌مغز زاهد ذر ته دستار سرد- بیدل دهلوی


به سر خاک تمنا در نظرهاکرد حیرانی
بنای عجز ما را سقف و دیوار اینچنین باید- بیدل دهلوی




به زیر چرخ منشین‌ گر تنزه مدعا باشد
عرقها بر چکیدن مایل است از سقف حمامش





سقف‌ کوتاه فلک معرض رعنایی نیست
از خمیدن علم افراشته‌ام همچو هلال- بیدل دهلوی




به خود می‌لرزم از تمهید آرام
چوگردون سقف بی دیوار دارم- بیدل دهلوی





در تنگنای خانهٔ گردون هلال وار
خواهی سرت به سقف نیاید خمیده رو- بیدل دهلوی





به آن مراتب عجزم‌که همچو نقش قدم
کند بنای مرا سایه سقف و دیواری- بیدل دهلوی




برو آنجا که سقف سیمکار و قصر زر باشد
تو شیطانی کجا درکلبهٔ درویش می‌آیی- بیدل دهلوی




آتش آه است و دود می‌رودش تا به سقف
چشمه چشمست و موج می‌زندش بر کنار- سعدی



سوختگان عشق را دود به سقف می‌رود
وقع ندارد این سخن پیش فسرده آتشان- سعدی




خور و ماه و پروین برای تواند
قنادیل سقف سرای تواند - سعدی



از دم باد و نم باران، کند هر دم خراب
سقف مینا گنبد سبز زمرد فام گل - سلمان ساوجی



خیمه قدر تو را، فلکه ز سقف فلک است
چمن طبع تو را زهره به جای زهر است - سلمان ساوجی


خم طاقش همه با سقف فلک گردد جفت
لب بامش همه در گوش زحل گوید راز - سلمان ساوجی





بود از فروغ باده و عکس صفای جام
سقف فلک ز زورق خور پر ز موج نور - سلمان ساوجی


































برچسب ها: واژۀ ، سقف ، در ، ادبیات ، فارسی ،

شنبه 1 اسفند 1394

واژه ،شعور، در ،ادبیات

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :واژ ه ها در شعر فارسی ،شعر ،





شعورش با جهان نزدیک تر کرد
جهان او را ز راز او خبر کرد - اقبال لاهوری


رویت بسوی کعبه وصلت دلیل شد
آنرا که از شعایر عشقت شعور یافت -سیف فرغانی


گرت نیست از شرع عشق آگهی
بر اسرار شعرم نیابی شعور -سیف فرغانی



بغیر بادهٔ روشن، نظر به هر چه کنی
غبار چشم شعورست در شب مهتاب - صائب تبریزی





غافل نیم ز ساغر، هر چند بی‌شعورم
چون طفل می‌شناسم، پستان مادر خویش- صائب تبریزی




تا تواند ترک تن کرد آدمی با این شعور
زنده چون کرم بریشم در کفن باشد چرا- صائب تبریزی



دعوی حق را کند باطل گناه بی شعور
عذر نامقبول، ثابت می کند تقصیر را- صائب تبریزی



نیست صائب در ترازوی شعورش سنگ کم
هر که در یک پله دارد کعبه و بتخانه را- صائب تبریزی




خطر قلزم عشق است به مقدار شعور
زورق بیخبران کام نهنگ است اینجا- صائب تبریزی



می رسد مجنون به مضمون نگاه وحشیان
بی شعوران محبت را شعور دیگرست- صائب تبریزی


شعور، آینه دار هزار تفرقه است
خوشا کسی که ز وضع زمانه بیخبرست- صائب تبریزی



فهم رموز عشق ز ا دراک برترست
اینجا شعور عالم و جاهل برابرست- صائب تبریزی



از می شود شعور تو هر لحظه بیشتر
فریاد من ز حوصله دیر مست توست- صائب تبریزی


صبح شعور، مست شکر خواب غفلت است
افسانه ای ز دیده بیدار مانده است- صائب تبریزی



صبح شعور، مست شکر خواب غفلت است
افسانه ای ز دیده بیدار مانده است- صائب تبریزی



تلاش بیخبری با شعور نتوان کرد
سفر ز خود به پر و بال مور نتوان کرد- صائب تبریزی



کسی که نیست تنک مایه از شعور و خرد
به هر بها که بود می گران نمی داند- صائب تبریزی




به حرف اگر ندهم دل ز بی شعوری نیست
تو چون به حرف درآیی دلی نمی ماند- صائب تبریزی



میی که اهل شعورند داغ نشأه آن
چرا کسی به فقیهان بی شعور دهد- صائب تبریزی




آیند بی شعور به دیوان رستخیز
جمعی که هوش خویش به دنیا سپرده اند- صائب تبریزی


آیند بی شعور به دیوان رستخیز
جمعی که هوش خویش به دنیا سپرده اند- صائب تبریزی




نیست صائب زاهدان خشک رانورشعور
مشرق روشن ضمیران عالم آب است وبس- صائب تبریزی


Image result for ‫شعور‬‎

بی شعوران از شراب کامرانی سرخوشند
زهردرپیمانه ارباب ادراک است وبس- صائب تبریزی



نکرد کعبه به سنگ نشان ترا ره دان
به این شعور، تو از بی نشان چه می خواهی؟- صائب تبریزی


برچسب ها: واژه ، شعور ، در ، ادبیات ،

دوشنبه 18 آبان 1394

برکناری شو ز هر نقشی که آن آید پدید(عطار )

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :عطار ،


برکناری شو ز هر نقشی که آن آید پدید
تا تو را نقاش مطلق زان میان آید پدید
بگذر از نقش دو عالم خواه نیک و خواه بد
تا ز بی نقشیت نقشی جاودان آید پدید
تو ز چشم خویش پنهانی اگر پیدا شوی
در میان جان تو گنجی نهان آید پدید
تو طلسم گنج جانی گر طلسمت بشکنی
ز اژدها هرگز نترسی گنج جان آید پدید
ای دل از تن گر برفتی رفته باشی زآسمان
در خیال آسمان کی آسمان آید پدید
جز خیالی چشم تو هرگز نبیند از جهان
از خیال جمله بگذر تا جهان آید پدید
ناپدید از فرع شو، در هرچه پیوستی ببر
تا پدید آرندهٔ اصل عیان آید پدید
چون تفاوت نیست در پیشان معنی ذره‌ای
کس نگشت آگاه تا چون این و آن آید پدید
چون در اصل کار راه و رهبر و رهرو یکی است
اختلاف از بهر چه در کاروان آید پدید
خار و گل چون مختلف افتاد حیران مانده‌ام
تا چرا خار و گل از یک گلستان آید پدید
باز کن چشم و ببین کز بی نشانی چشم را
نور با آب سیه در یک مکان آید پدید
بود دریای دو عالم قطره نا افشانده‌ای
چون چنین می‌خواست آمد تا چنان آید پدید
گر تو نشنودی ز من بشنو که شاهی ای عجب
میزبانی کرده عمری میهمان آید پدید
ای عجب چون گاو گردون می‌کشد باری که هست
دایم از گردون چرا بانگ و فغان آید پدید
چون توانم کرد شرح این داستان را ذره‌ای
زانکه اینجا هر نفس صد داستان آید پدید
این زمان باری فروشد صد جهان جان بی‌نشان
تا ازین پس از کدامین جان نشان آید پدید
چون بزرگان را درین ره آنچه باید حل نشد
حل این کی از فرید خرده‌دان آید پدید

 

 


برچسب ها: برکناری شو ز هر ، نقشی که ، آن آید پدید ، شعر ، عرفان ، ادبیات ،

یکشنبه 17 آبان 1394

جز غبار از سفر خاک چه حاصل کردیم؟(صائب تبریزی)

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :صائب تبریزی ،

 


جز غبار از سفر خاک چه حاصل کردیم؟
سفر آن بود که ما در قدم دل کردیم
دامن کعبه چه گرد از رخ ما پاک کند؟
ما که هر گام درین راه دو منزل کردیم
دست ازان زلف بدارید که ما بیکاران
عمر خود در سر یک عقده مشکل کردیم
باغبان بر رخ ما گو در بستان مگشا
ما تماشای گل از روزنه دل کردیم
آسمان بود و زمین، پله  شادی با غم
غم و شادی جهان را چو مقابل کردیم
ای معلم سر خود گیر که ما چون گرداب
قطع امید ز سر رشته  ساحل کردیم
رفت در کار سخن عمر گرامی صائب
جز پشیمانی ازین کار چه حاصل کردیم؟

 


برچسب ها: جز غبار از سفر خاک چه ، حاصل کردیم ، ؟ ، ادبیات ، شعر ، عرفان ،


از کنار من افسرده تنها تو مرو
دیگران گر همه رفتند خدا را تو مرو
اشک اگر می چکد از دیده تو در دیده بمان
موج اگر می رود ای گوهر دریا تو مرو
ای نسیم از بر این شمع مکش دامن ناز
قصه ها مانده من سوخته را با تو مرو
ای قرار دل طوفانی بی ساحل من
بهر آرامش این خاطر شیدا تو مرو
سایه ی بخت منی از سر من پای مکش
به تو شاد است دل خسته خدا را تو مرو
ای بهشت نگهت مایه ی الهام سرشک
از کنار من افسرده ی تنها تو مرو

 


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ، از کنار من ، افسرده ت ، نها تو مرو ،

تعداد کل صفحات: 83 1 2 3 4 5 6 7 ...