تبلیغات
مولا110 - مطالب ابر از

به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش


در بیابانی دور
که نروید جز خار
که نخیزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی
خفته در خاک کسی
زیر یک سنگ کبود
 دردل خاک سیاه
 می درخشد دو نگاه
که به ناکامی ازین محنت گاه
 کرده افسانه هستی کوتاه
باز می خندد مهر
باز می تابد ماه
باز هم قافله سالار وجود
 سوی صحرای عدم پوید راه
با دلی خسته و غمگین همه سال
دور از این جوش و خروش
می روم جانب آن دشت خموش
تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود
تا
کشم چهره بر آن خاک سیاه
وندرین راه دراز
 می چکد بر رخ من اشک نیاز
 می دود در رگ من زهر ملال
 منم امروز و همان راه دراز
منم اکنون و همان دشت خموش
 من و آن زهر ملال
من و آن اشک نیاز
بینم از دور در آن خلوت سرد
در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی
ایستادست کسی
روح آواره کسیت
پای آن سنگ کبود
که در این تنگ غروب
پر زنان آمده از ابر فرود
می تپد سینه ام از وحشت مرگ
 می رمد روحم از آن سایه دور
می شکافد دلم از زهر سکوت
مانده ام خیره به راه
نه مرا پای گریز
نه مرا تاب نگاه
شرمگین می شوم از
وحشت بیهوده خویش
سرو نازی است که شاداب تر از صبح بهار
قد برافراشته از سینه دشت
سر خوش از باده تنهایی خویش
شاید این شاهد غمگین غروب
چشم در راه من است
شاید این بندی صحرای عدم
با منش سخن است
من در این اندیشه که این سرو بلند
وینهمه تازگی و شادابی
در
بیابانی دور
که نروید جز خار
که نتوفد جز باد
 که نخیزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی
غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه
خنده ای می رسد از سنگ به گوش
سایه ای می شود از سرو جدا
در گذرگاه غروب
در غم آویز افق
لحظه ای چند بهم می نگریم
سایه می خندد و
می بینم وای
مادرم می خندد
مادر ای مادر خوب
این چه روحی است عظیم
 وین چه عشقی است بزرگ
که پس از مرگ نگیری آرام
تن بیجان تو در سینه خاک
به نهالی که در این غمکده تنها ماندست
باز جان می بخشد
قطره خونی که به جا مانده در آن پیکر سرد
سرو را تاب و توان
می بخشد
شب هم آغوش سکوت
می رسد نرم ز راه
من از آن دشت خموش
 باز رو کرده به این شهر پر از جوش و خروش
می روم خوش به سبکبالی باد
همه ذرات وجودم آزاد
 همه ذرات وجودم فریاد
تو کیستی، که من اینگونه بی تو بی تابم
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.
تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو
بسان قایق، سرگشته، روی گردابم!

تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟
تو را کدام خدا؟
تو از کدام جهان؟
تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟
تو در کدام چمن، همره کدام نسیم؟
تو از کدام سبو؟

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!


چه کرد با دل من آن نگاه شیرین، آه!
مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!


کدام نشاه دویده است از تو در تن من؟
که ذره های وجودم تو را که می بینند،
به رقص می آیند،
سرود میخوانند!

چه آرزوی محالی است زیستن با تو
مرا همین بگذارند یک سخن با تو:

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!
به من بگو که برو در دهان شیر بمیر!
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!
ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟

ترا به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند
هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه.
که صبر، راه درازی به مرگ پیوسته ست!

تو آرزوی بلندی و، دست من کوتاه
تو دوردست امیدی و پای من خسته ست.
همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است.





در کجای این فضای تنگ بی آواز 
من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟
شهر را گویی نفس در سینه پنهان است
شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد
آسمان در چار دیوار ملال خویش زندانی است
روی  این مرداب یک جنبنده پیدا نیست 
آفتاب از اینهمه دلمردگی ها رویگردان است
بال پرواز زمان بسته است
هر صدائی را زبان بسته است
زندگی سر در گریبان است

ای قناریهای شیرین کار
آسمان شعرتان از نغمه ها سرشار 
ای خروشان موجهای مست
آفتاب قصه هاتان گرم
چشمه ی آوازتان تا جاودان جوشان
شعر من می میرد و هنگام مرگش نیست
زیستن را در چنین آلودگیها زاد و برگش نیست 

ای تپشهای دل بی تاب من
ای سرود بیگناهیها
ای تمناهای سرکش
ای غریو تشنگی ها
در کجای این ملال آباد
من سرودم را کنم فریاد؟
در کجای این فضای تنگ بی آواز
من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟









کاش می دیدم ،چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست!

آه ،وقتی که تو ،لبخند نگاهت را

می تابانی

بال مژگان بلندت را

می خوابانی

آه وقتی که تو چشمانت،

آن جام لبالب از جان دارو را

سوی این تشنه ی جان سوخته ،می گردانی

موج موسیقی عشق

از دلم می گذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم می گردد

دست ویرانگر شوق

پرپرم می کند ،ای غنچه رنگین !پرپر!

من ،در آن لحظه ،که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکیده ی ایمان را

در پنجه باد

رقص شیطانی خواهش را

در آتش سبز!

نور پنهانی بخشش را

در چشمه ی مهر

اهتزاز ابدیت رامی بینم

پیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست

اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست

کاش می گفتی ،چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست!




برچسب ها: اشعاری ، از ، فریدون ، مشیری ،

شنبه 8 اسفند 1394

آخرین،درخواست،دهخدا ،قبل ،از ،مرگش

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :زندگینامه ها ،علی اکبر دهخدا ،

آخرین درخواست دهخدا قبل از مرگش

در کنارش روی زمین نشستم. وقتی برای بار دوم چشم گشود، آهسته گفت: «مپرس!» حال غریبی بود. یک بار برقی در خاطرم درخشید.
به گزارش گروه تاریخ مشرق؛ هفتم اسفند 1334، شصت‌مین سالگرد وفات علی اکبر دهخدا صاحب اثر نفیس «لغت نامه دهخدا» است. دهخدا ادیب، لغت‌شناس، سیاست‌مدار و شاعر ایرانی در اسفند ۱۲۵8 در تهران متولد شد و در اسفند ۱۳۳۴ دیده از جهان فروبست.

محمّد معین (۱۲۹۷ - ۱۳۵۰) استاد زبان فارسی و پدیدآورندهٔ فرهنگ معین درباره آخرین روز حیات دهخدا چنین می‌نویسد: «دو روز قبل از مرگ دهخدا بود. به دیدارش رفته بودم. حالش سخت بود. در بیهوشی سختی فرو رفته بود. وارد اتاق شدم، چشم‌های استاد بسته بود و در بی‌خودی به سر می‌برد. هر چند دقیقه یک بار چشمانش را می‌گشود و اطراف را نگاه می‌کرد و باز چشم فرومی‌بست. مدتی گذشت، چشمانش را باز گشود، مرا شناخت و با دستش اشاره کرد که در کنارش بنشینم. بستر کوچکی بود. همان تشکچه‌ای را که روی آن می‌نشست، بسترش کرده بود. حتی نمی‌خواست تا واپسین دم زندگانی از آنچه که او را به کارش می‌پیوست جدا باشد.

آخرین درخواست دهخدا قبل از مرگشدر کنارش روی زمین نشستم. وقتی برای بار دوم چشم گشود، آهسته گفت: «مپرس!» حال غریبی بود. یک بار برقی در خاطرم درخشید. به صدای بلند گفتم: «استاد، منظورتان غزل حافظ است؟» با سر اشاره‌ای کرد که آری، و من بار دیگر پرسیدم: «می‌خواهید آن را برایتان بخوانم؟» در چشمان خسته‌اش برقی درخشید و چشمانش را فرو بست. دیوان حافظ را گشودم و این غزل را خواندم.

بعد من خاموش شدم. استاد چشمانش را گشود. کوشش کرد تا در بسترش بنشیند و نشست. نگاهش را به نقطه‌ای دور به دیدارگاهی نامعلوم فرو دوخت و با صدایی که به سختی شنیده می‌شد گفت: «بی تو در کلبه گدایی خویش / رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس»

این واپسین دم زندگانی دهخدا بود که از درون خود و از اعماق قلب و روحش فریاد می‌کشید. از رنج هایش، از رنج هایی که در خانه تاریکش بر دوش کشیده بود سخن می‌گفت و بریده بریده می‌خواند: «به مقامی ... رسیده‌ام... که مپرس!»

فریدون مُشیری (۱۳۰۵ - ۱۳۷۹) شاعر معاصر ایرانی نیز روایت مشابهی دارد. وی می‌نویسد:

...دهخدا با صورت متورم و چشمان برآمده دو زانو نشسته بود. بیماری و خستگی 48 ساعت کار او را از پای در آورده بود. سنگینی 48 ساعت مطالعه و تحقیق و جست و جو شانه های ناتوان او را خرد می‌کرد. هزاران جلد کتاب که در مدت 40 سال با او سخن گفته و گفت و گو کرده بود ، اینک همه خاموش نشسته و استاد پیر را تماشا می‌کردند. در این هنگام دکتر محمد معین و سید جعفر شهیدی همکاران صمیمی و مهربان او به عیادتش آمدند. دهخدا در همان حال گفت : پوست بر استخوان ترنجیده.

  لحظاتی چند به سکوت گذشت. استاد پیر هر چند لحظه یک بار به حالت اغما فرو می‌رفت و باز به حالت عادی بر می‌گشت. در یکی از این لحظات لبان دهخدا سکوت سنگین را شکست و گفت : «که مپرس» باز چند لحظه سکوت برقرار شد و دهخدا مجدداً گفت «که مپرس» در این موقع آقای دکتر محمد معین پرسید :

منظورتان شعر حافظ است ؟

دهخدا جواب داد : بله.

دکتر معین پرسید : مایل هستید برایتان بخوانم ؟

دهخدا گفت : بله.

آنگاه دکتر معین دیوان حافظ را برداشت و چنین خواند :

درد عشقی کشیدهام که مپرس     
زهر هجری چشیدهام که مپرس

گشتهام در جهان و آخر کار     
دلبری برگزیدهام که مپرس

آن چنان در هوای خاک درش     
میرود آب دیدهام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش     
سخنانی شنیدهام که مپرس

سوی من لب چه میگزی که مگوی     
لب لعلی گزیدهام که مپرس

بی تو در کلبه گدایی خویش     
رنجهایی کشیدهام که مپرس

همچو حافظ غریب در ره عشق     
به مقامی رسیدهام که مپرس

از آن لحظه به بعد دهخدا به حالت اغما فرو رفت و روز بعد جان سپرد. پس از درگذشت دهخدا، سازمانی که دهخدا برای تدوین و طبع لغتنامه در سال 1324، در منزل دایر کرده بود، در سال 1334، به مجلس شورای ملی منتقل و در سال 1336، به دانشکده ادبیات دانشگاه تهران واگذار شد که هنوز هم به فعالیت خود ادامه می دهد.

علامه در هفتم اسفند 1334، در تهران جان به جان آفرین تسلیم کرد و مدفن او "ابن بابویه" است. دهخدا در 5 اسفند 1258 شمسی، در تهران چشم به جهان گشوده بود.

آثار علامه دهخدا عبارتند از: امثال و حکم که در چهار جلد شامل امثال فارسی است و در کنار آنها اصلاحات و کنایات و موضوعات فراوانی را نیز نقل کرده است.

ترجمه عظمت و انحطاط رومیان تألیف منتسکیو که تاکنون به چاپ نرسیده است.

ترجمه روح القوانین اثر منتسکیو که چاپ نشده است

فرهنگ فرانسه به فارسی که شامل لغات علمی، تاریخی، ادبی، جغرافیایی و طبی است و مرحوم دهخدا معادلهای دقیق آنها را به دست داده است. این کتاب نیز تاکنون به طبع نرسیده است.

شرح حال ابوریحان بیرونی که همزمان با سالگرد تولد بیرونی تالیف شده و به چاپ رسیده است.

حاشیه بر دیوان ناصر خسرو که دهخدا در تصحیح اشعار و توضیح بعضی نکات مطالبی بر این دیوان افزوده است.

تصحیحاتی در دیوان سید حسن غزنوی که چاپ شده است.

تصحیحاتی بر دیوانهای حافظ، منوچهری، فرخی، مسعود سعد، سوزنی دارد.

چرند و پرند که مجموعه مقالات انتقادی دهخداست و در صوراسرافیل چاپ شده است.

دیوان اشعار که حاوی اشعار گوناگون دهخدا است.

«لغت نامه» که مفصل ترین کتاب لغت در زبان فارسی است و علاوه بر آن اعلام نیز با شرح و تفصیل در این کتاب آمده است.

منابع :
-  خبرآنلاین شنبه 7 اسفند 1389
-  خاطرات مطبوعاتی، سید فرید قاسمی، نشر آبی، 1383، ص 170
-  کلک، شماره 84، اسفند 1375، ص 302 - 303
منبع : http://www.1abzar.com/


برچسب ها: آخرین ، درخواست ، دهخدا ، قبل ، از ، مرگش ،

دوشنبه 5 بهمن 1394

ای ،عشق، همه، بهانه، از، توست - هوشنگ ابتهاج

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :هوشنگ ابتهاج ،

ای عشق همه بهانه از توست 
من خامشم این ترانه از توست 

آن بانگ بلند صبحگاهی 
وین ...زمزمه ی شبانه از توست 

من انده خویش را ندانم 
این گریه ی بی بهانه از توست 

ای آتش جان پاکبازان 
در خرمن من زبانه از توست 

افسون شده ی تو را زبان نیست 
ور هست همه فسانه از توست 

کشتی مرا چه بیم دریا؟
توفان ز تو و کرانه از توست 

گر باده دهی و گر نه، غم نیست 
مست از تو، شرابخانه از توست 

می را چه اثر به پیش چشمت؟
کاین مستی شادمانه از توست 

پیش تو چه توسنی کند عقل؟
رام است که تازیانه از توست 

من می گذرم خموش و گمنام 
آوازه ی جاودانه از توست 

چون «سایه» مرا ز خاک برگیر 
کاینجا سر و آستانه از توست


برچسب ها: ای ، عشق ، همه ، بهانه ، از ، توست - هوشنگ ابتهاج ،

دوشنبه 21 دی 1394

عکس هایی ازآتش

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :عکس ها و تصویر ها ،





Image result for ‫آتش‬‎












برچسب ها: عکس ، هایی ، از ، آتش ،

شنبه 19 دی 1394

یادی، از ،بخاری ، های، قدیم

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :عکس ها و تصویر ها ،

      






برچسب ها: یادی ، از ، بخاری ، های ، قدیم ،

تعداد کل صفحات: 2 1 2