تبلیغات
مولا110 - مطالب ابر داستان




بود شبلی را ریاضت در جهان
بر طریق اولیای آن زمان
نامه زهد و عبادت داشت او
سنت احمد فرو نگذاشت او
بود او رادش همه ذکر الاه
بود اندر ملک معنی پیر راه
گاهگاهی مجلسی میداشت او
دانهٔ عرفان بمعنی کاشت او
خلق بسیاری مرید او شدند
همچو چشمه جانب آن جوشدند
شیخ یک روزی بمجلس رفته بود
او بمردم در سخاوت گفته بود
اندر آن مجلس یکی قد کرد راست
او ز شیخ راه حق چیزی بخواست
شیخ را در خاطر آمد این نخست
گو بود مرد جوان و تن درست
آن تواند کسب کردن در جهان
خود سؤالش نیک نبود این زمان
این مذلت را چرا بر خود نهاد
او مگر از گفت خود آمد بیاد
شیخ با او گفت خود بنشین ز پای
حاجتت را خود روا سازد خدای
چون بخانه رفت شیخ و کرد خواب
دید در خواب اندر آن شب بی‌حجاب
یک طبق در پیش او سرپوش داشت
گفت درویشی و آن را گوش داشت
کی تو شیخ دهر این را نوش کن
آنچه پختی نوش و پس خاموش کن
چونکه سر پوشش از آن سر برگرفت
شیخ از آن حالت چو آتش در گرفت
دید سائل را که مرده در طبق
حیرتش رو داد آخر زین سبق
گفت با آنکس که این آورده بود
خود مرا کی رغبت این مرده بود
من نخوردم در همه عمر ای امین
لحم مرده از کجا بود این چنین
گفت دی اندر میان مردمان
لحم مرده خوردی و کردی نهان
گفت با خود شیخ دی این مرد را
کرده بودی غیبتی تو در خلا
تا باو لطفی نکردی غیر از این
لقمهٔ تو این زمان باشد چنین
خورد تو این باشد و کرد آنچنان
بوی جنّت خود نیابی در جهان
شیخ از آن هیبت زخود بیزار شد
زین معانی واقف اسرار شد
رفت از خانه برون از بهر او
شد روان هر سو به گرد شهر او
دید او را بر لب دجله حزین
یک دو ترّه پیش او بُد بر زمین
آب می‌آورد ترّه پیش او
می‌گرفت آن ترّه را از آب جو
قوت خود کرده ز ترّه در جهان
تا نیابد انفعال از این و آن
شیخ چون استاد پیشش یک دمی
سر برآورد ونگه کردش همی
گفت ای شیخ زمانه توبه کن
غیبت سرگشتگان دیگر مکن
آنچه دی اندیشه کردی بهرما
توبه کن تا خود دهد حقت عطا
بعد ازین تو یقبل التّوبه بدان
عن عباده از کلام حق بخوان
شیخ گفتا توبه کردم این زمان
عفو فرما جرم ما را ای جوان
عفو کرد او جرم را از شیخ دین
خود نیفکند آن سخن را بر زمین
گفت باید خویش را آگاه داشت
در همه دلها بمعنی راه داشت
تو مکن غیبت که یابی محنتی
بلکه در خاطر نیاری غیبتی
ای برادر فکر کار خویش کن
درّ معنی را نثار خویش کن
با همه کس باطن خود نیک دار
غیبت دانا مکن تو اختیار
ای پسر از خفتن و خوردن گذر
تا به جنّت بر تو بگشایند در
تا شوی در باب جنّت راهبر
پی در این معنی به کوی شاه بر
باب جنّت غیر حیدر نیست کس
یا امیر این دم بفریادم برس
زآنکه جنّت را توئی آن باب خیر
میکنی در عالم معنی تو سیر
گر توئی مولای حیدر درجهان
توبه کن از غیبت و عیب کسان
ای برادر تو زغیبت در گذر
تا نبینی در دو عالم صد ضرر
هر که او غیبت کند عطّار را
می‌خورد لحم ددو مردار را
من سخن از دانش او گفته‌ام
در چنین راهی نه به او رفته‌ام
رو تو راه دیگران را پیش گیر
وانگهی شیطان ملعون خویش گیر
گر تو این دم راه شیطانی روی
خود یقین میدان که شیطانی شوی



عطار - کتاب مظهرالعجایب


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ، داستان ،

جمعه 27 شهریور 1394

توبه (2) - سحرگاهی شدم سوی خرابات - عطار

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :عطار ،




سحرگاهی شدم سوی خرابات
که رندان را کنم دعوت به طامات
عصا اندر کف و سجاده بر دوش
که هستم زاهدی صاحب کرامات
خراباتی مرا گفتا که ای شیخ
بگو تا خود چه کار است از مهمات
بدو گفتم که کارم توبهٔ توست
اگر توبه کنی یابی مراعات
مرا گفتا برو ای زاهد خشک
که تر گردی ز دردی خرابات
اگر یک قطره درُدی بر تو ریزم
ز مسجد بازمانی وز مناجات
برو مفروش زهد و خودنمائی
که نه زهدت خرند اینجا نه طامات
کسی را اوفتد بر روی، این رنگ
که در کعبه کند بت را مراعات
بگفت این و یکی درُدی به من داد
خرف شد عقلم و رست از خرافات
چو من فانی شدم از جان کهنه
مرا افتاد با جانان ملاقات
چو از فرعون هستی باز رستم
چو موسی می‌شدم هر دم به میقات
چو خود را یافتم بالای کونین
چو دیدم خویشتن را آن مقامات
برآمد آفتابی از وجودم
درون من برون شد از سماوات
بدو گفتم که ای دانندهٔ راز
بگو تا کی رسم در قرب آن ذات
مرا گفتا که ای مغرور غافل
رسد هرگز کسی هیهات هیهات
بسی بازی ببینی از پس و پیش
ولی آخر فرومانی به شهمات
همه ذرات عالم مست عشقند
فرومانده میان نفی و اثبات
در آن موضع که تابد نور خورشید
نه موجود و نه معدوم است ذرات
چه می‌گویی تو ای عطار آخر
که داند این رموز و این اشارات


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ، داستان ، مذهبی ،

پنجشنبه 15 مرداد 1394

حکایت محبت ورزی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :داستان وحکایت ،عرفانی ،

حکایت محبت ورزی


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

«از کنفوسیوس پرسیدند: آیا با یک کلمه می توان تمام زندگی را روشن و پاک نگه داشت؟ گفت: بله. پرسیدند: آن کدام کلمه است؟ گفت: آن کلمه، عبارت است از محبت به دیگران».

 

 

مجله:طوبی-تیر 1386، شماره 19


برچسب ها: ادبیات ، عرفان ، داستان ،

پنجشنبه 15 مرداد 1394

حکایت شخصی که زنی داشت حور نام

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :داستان وحکایت ،

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

شخصی زنی داشت حور نام، به جهاد رفت و بعد از آن که دید جمعی شهید شدند آن شخص فرار کرد. دیگری او را دید گفت: ای فلان از جهاد فرار می‏کنی و حال آنکه اگر کشته شوی به وصال حور عین می‏رسی. گفت: ای نادان حور که خودم در خانه دارم، به جهت یک عین خود را به کشتن دهم؟

منبع


برچسب ها: داستان ، ادبیات ،

چهارشنبه 14 مرداد 1394

حکایت سخن چینی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :داستان وحکایت ،عرفانی ،


شهید ثانى در كتاب الغیبه روایت كرده:
هنگامى كه قحطى قوم بنى اسرائیل را فرا گرفت، موسى براى طلب باران مناجات كرد. خداوند به موسى وحى فرمود: من دعاى تو و كسانى كه با تو هستند اجابت نمى ‏كنم. چون در میان شما سخن چینی هست كه كارش همیشه سخن چینى است. موسى عرض كرد:
خداوندا، آن شخص كیست؟ معرفى كن تا از میان خود بیرون كنیم.
خداوند فرمود: اى موسى، مگر مى ‏شود من شما را از سخن چینى منع كنم و خودم سخن چین باشم؟ پس بگو همه اینهایى كه در مصلا هستند توبه كنند، تا من با باران آنها را سیراب كنم‏    [الجواهر السنیة-كلیات حدیث قدسى ،ص160]


برچسب ها: حدیث ، مذهبی ، عرفان ، داستان ،

تعداد کل صفحات: 2 1 2