تبلیغات
مولا110 - مطالب ابر دل
یکشنبه 2 اسفند 1394

شور ،استغنای ،عشق از، حسرت ،دل ،بوده است - بیدل دهلوی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :بیدل دهلوی ،




شور استغنای عشق از حسرت دل بوده است
کوس ارباب‌کرم فریاد سایل بوده است
چشم غفلت‌پیشه را افسردگی امروزنیست
مشت خاک ما به هرجا بود کامل بوده است
در گرفتاری رسا شد نشئهٔ پرواز من
بال آزادی چو سروم پای در گل بوده است
موج تا در جنبش آید می‌رود از خود حباب
گرد بال‌افشانی رنگم همین دل بوده است
شد تپیدن جاده سرمنزل آسایشم
آشیان عیش زیر بال بسمل بوده است
غافلم دارد، ز دریا لاف بینش چون حباب
پرده چشمی به چندین جلوه حایل بوده است
کرد آخر واصل بزم تو از خود رفتنم
سایه را در خانهٔ خورشید منرل بوده است
قالب افسرده ما را در غبار وهم سوخت
غرقهٔ بحری که ما بودیم ساحل بوده است
دفتر امکان ز بیکاری ندارد صفحه‌ای
پردهٔ چشم غلط بین فرد باطل بوده است
گر فنا خواهم غم قطع امیدم می‌کشد
مرگ هم چون زندگانی بی‌تو مشکل بو‌ده است
چون نفس آیینهٔ دل هم ثبات ما نداد
حیف‌نقش ماکه در هر صفحه‌زایل‌بوده است
بیخودی‌کرد از حضور لیلی دل غافلم
ورنه هر اشکی که رفت از دیده محمل بوده است
نیست نیرنگی‌که نقش اعتبار خاک نیست
نیست‌گردیدن به‌صد هستی مقابل بوده است
امتداد عمر بیدل سختی از طبعم ربود
گردش سال آسیای دانهٔ دل بوده است


برچسب ها: شور ، استغنای ، عشق از ، حسرت ، دل ، بوده است - بیدل دهلوی ،

عشق جانان را بجز ویرانه دل خانه نیستزانکه او گنج است و جای گنج جز ویرانه نیست
خوش بود فردوس و نعمت‌های آن زاهد، ولینعمتی چون می و جایی به از میخانه نیست
کس ندید از اهل دنیا در جهان فرزانه‌ایهرکس آری طالب دنیا بود فرزانه نیست
کردم از می توبه ای زاهد، وزاین پس بگذرم
از سر پیمان، ولی تا باده در پیمانه نیست



منبع:ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد


برچسب ها: عشق ، جانان ، را بجز ، ویرانه ، دل ، خانه ، نیست - سحاب اصفهانی ،

دوشنبه 7 دی 1394

جان و، دل، از، عاشقان، می خواستند - مولانا

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :مولانا ،





در هوایت بی‌قرارم روز و شبسر ز پایت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنمروز و شب را کی گذارم روز و شب
جان     و   دل   از   عاشقان       می خواستند جان و دل را می‌سپارم روز و شب
تا نیابم آنچه در مغز منستیک زمانی سر نخارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کردگاه چنگم گاه تارم روز و شب
می‌زنی تو زخمه و بر می‌رودتا به گردون زیر و زارم روز و شب
ساقیی کردی بشر را چل صبوحزان خمیر اندر خمارم روز و شب
ای مهار عاشقان در دست تودر میان این قطارم روز و شب
می‌کشم مستانه بارت بی‌خبرهمچو اشتر زیر بارم روز و شب
تا بنگشایی به قندت روزه‌امتا قیامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشکنمعید باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب ای جان توانتظارم انتظارم روز و شب
تا به سالی نیستم موقوف عیدبا مه تو عیدوارم روز و شب
زان شبی که وعده کردی روز وصلروز و شب را می‌شمارم روز و شب
بس که کشت مهر جانم تشنه استز ابر دیده اشکبارم روز و شب


برچسب ها: جان و ، دل ، از ، عاشقان ، می خواستند - مولانا ،



دل نه امروزم از آن زلف سیه شیدا بود


روزگاریست که اندر سرم این سودا بود
هر که دید آن خم گیسو دلش از دست برفتپای بست سر زلفش نه دلم تنها بود
برد گر چشم تو دل از کف مردم چه عجبترک تا بود همی عادت او یغما بود
داد جان لعل تو گر تلخ و اگر شیرین گفتبرد دل زلف تو گر پیر و اگر برنا بود
راستی سرو سهی بود که از ناز گذشتبا قد دلکشش از سرو سهی بالا بود
علم الله که تا چند صبیح است و ملیححد من نیست که گویم به چه حد زیبا بود
آمدی مست و خرد از سر هشیاران رفترفتی و شور و قیام از قدمت بر پا بود
تو مپندار جدا از تو توان بود دمیگر برفتی خیالت همه جا با ما بود
ای خوش آن عهد که مجنون صفت اندر غم توکودکان را ز پیم هر طرفی غوغا بود
آب چشمم ز فراق تو به هر جا که رسیدلاله روئید اگر کوه و اگر صحرا بود
دوش مجنون غمت سلسله صبر گسیختتو نبودی همه ی شهر پر از غوغا بود
بیدل شیفته را گوشه چشمی کافیستاین همه لطف نه اندر خور این شیدا بود


برچسب ها: دل ، نه امروزم ، از آن ، زلف ، سیه ، شیدا ، بود - علی اکبر شیدا ،

پنجشنبه 2 مهر 1394

وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها - سعدی

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :سعدی ،

 
وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها
بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان‌ها
گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل
با یاد تو افتادم از یاد برفت آن‌ها
ای مهر تو در دل‌ها وی مهر تو بر لب‌ها
وی شور تو در سرها وی سر تو در جان‌ها
تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم
بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان‌ها
تا خار غم عشقت آویخته در دامن
کوته نظری باشد رفتن به گلستان‌ها
آن را که چنین دردی از پای دراندازد
باید که فروشوید دست از همه درمان‌ها
گر در طلبت رنجی ما را برسد شاید
چون عشق حرم باشد سهلست بیابان‌ها
هر تیر که در کیشست گر بر دل ریش آید
ما نیز یکی باشیم از جمله قربان‌ها
هر کو نظری دارد با یار کمان ابرو
باید که سپر باشد پیش همه پیکان‌ها
گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش
می‌گویم و بعد از من گویند به دوران‌ها


برچسب ها: ادبیات ، شعر ، عرفان ، وقتی ، دل ، سودایی ، می‌رفت ،

تعداد کل صفحات: 2 1 2