پنجشنبه 29 بهمن 1394

کوچه

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :شعر ،واژ ه ها در شعر فارسی ،





زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر
تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند - حافظ


از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده‌ام
خانه به خانه در به در، کوچه به کوچه کو به کو - اقبال لاهوری



ای که در کوچه معشوقه ما می‌گذری
بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش - حافظ

ز آن سوی نظر نظاره کردن
در کوچه سینه‌ها دویدن- مولانا



ناگه بکند چاهی ناگه بزند راهی
ناگه شنوی آهی از کوچه و بازاری- مولانا


بس بود، این قدر بدان گفتم
که درین کوچه آشنا داری- مولانا


چون به سر کوچهٔ عشق آمدیم
دل بشد و من بشدم بر سری- مولانا

 



گور می‌گیرند یارانت به دشت
کور می‌گیری تو در کوچه بگشت
گور می‌جویند یارانت بصید
کور می‌جویی تو در کوچه بکید- مولانا


خواستم تا نظری بنگرم و بازآیم
گفت از این کوچه ما راه به در می‌نرود - سعدی



گشته پایم راز دار طول و عرض کوچه‌ای
چشم را جاسوس راه انتظاری کرده ام - وحشی


چند باشم به غم و غصهٔ ایام صبور
چند گیرم به سر کوچهٔ اندوه قرار- وحشی



بس کس که ز کوچهٔ هوس برنامد
تا از دو جهان به یک نفس برنامد
از بس که درین بادیهٔ بی سر و پای
رفتند فرود و هیچ کس برنامد - عطار


در کوچه میخانهٔ او گر فکنی راه
بس خضر سبوکش که ترا در نظرآید- وحشی

هر شب به سیر کویش از کوچهٔ خرابات
نعره زنان برآیم یعنی که مست اویم - خاقانی


خاقانی ازین کوچهٔ بیداد برو
تسلیم کن این غمکده را شاد برو - خاقانی


اوحدی، گر حال دل پوشیده‌ای از خلق شهر
بر سر هر کوچه این آوازه و آواز چیست؟ - اوحدی


اگر آن چاه زنخدان به سر کوچه برد
ای بسا دل! که در آن کوچه به جاه اندازد - اوحدی


آفتاب از سر هر کوچه که بیند رویت
شرمش آید که بدان کوچه دگر بازآید - اوحدی


ز توفان خفتگان کوچه را آگاه دار امشب
که سیل گریهٔ این دیدهٔ بیدار می‌آید - اوحدی


چون بمیرم بدر میکده تابوت مرا
مگذرانید بدان کوچه که هشیارانند - خواجوی کرمانی


ما را نبود دلی که کار آید ازو
جز ناله که هر دمی هزار آید ازو
چندان گریم که کوچه‌ها گل گردد
نی روید و نالهای زار آید ازو - ابوسعید ابوالخیر 




پشت امید به دیوار وفای تو که داد
که نه در کوچهٔ غم روی به دیوار نشست- محتشم کاشانی



تهمت کش وصالم و در گرد کوی تو
جز گرد کوچه بهر من کوچه گرد نیست- محتشم کاشانی



کاه دیوار شدن محتشم اولیست که عشق
کوچه‌ای هست که راه تو از آن بگشاید- محتشم کاشانی



 



او گرد غم فشانده ز حرمان به روی من
من خاک کوچه رفته ز مژگان ز راه او  - محتشم کاشانی


قدم به کوچهٔ دیوانگی بزن چندی
که عقل بر سر بازار عشق حیران است - فروغی بسطامی


نام نیک ار طلبی گرد خرابات مگرد
که در این کوچه کسی نیست که بدنام نماند - فروغی بسطامی


به تمنای تو ای سرو خرامان تا کی
سر هر کوچه زنم دست به دامانی چند - فروغی بسطامی



چندی به هوس بر در هر خانه نشستم
عمری به طلب بر سر هر کوچه دویدم - فروغی بسطامی



تو و کوچهٔ سلامت، من و جادهٔ ملامت
که به عالم مشیت تو چنان و من چنینم - فروغی بسطامی



یا سر هر کوچه‌ای دیوانگی را پیشه‌کن
یا دل از زنجیر آن زلف عبیر افشان بکن - فروغی بسطامی


خلقی از روی تو در کوچهٔ بی آرامی
جمعی از موی تو در حلقهٔ بی سامانی - فروغی بسطامی


گرت به دیر مغان ره دهند از آن مگذر
قدم بنه که در آن کوچه آشنائی هست




























برچسب ها: کوچه ،

پنجشنبه 29 بهمن 1394

کوچه - فریدون مشیری

   نوشته شده توسط: منصور علی    نوع مطلب :شعر ،فریدون مشیری ،

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.
در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشۀ ماه فروریخته در آب
شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
ـ «از این عشق حذر كن!
لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،
آب، آیینۀ عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!»
با تو گفتم:‌ «حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .»

باز گفتم كه : «تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!»
اشكی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . .

اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید كه: دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کُنی دیگر از آن كوچه گذر هم . . .
بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!
 
















برچسب ها: کوچه ، فریدون مشیری ،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات